حسام الدین سراج می خواند و با او زمزمه می کنم :
روزی که با تو بودم
با تو بودم
در زیر چتر باران
گفتی خوش است بودن
گفتم کنار یاران
گفتم کنار یاران
چشمانم را بسته ام و در خیالم باران می بارد .موسیقی سنتی همیشه برایم جایگاه ویژه ای دارد و بجز علاقه فراوان برای ان قداست خاصی قایلم .
مادرانه می گوید : " چقدر می شینی پای کامپیوتر .خسته نشدی؟ انقدر چشاتو دوختی به این صفحه ی شونزده اینچی ضعیف می شه هاا" لحن بیانش مهربان است و ذره ای به قول یکی از دوستانم خشانت در آن نیست و این یعنی کار از نصیحت گذشته، دارد نگران کننده می شود . چشمهایم حتی ضعیف هم بشود چاره دارد . یک عینک ته استکانی دسته شکسته که با کشی روی چشمم بماند هم کفایت می کند . خاکستر دلم را باد برده است ، آن را چه کنم؟؟ چقدر دلم برای ایوان بزرگ خانه ی مان تنگ شده که غروب، خورشید به سختی خودش را بین خانه های کوتاه و بلند جا می کرد و ساعت ها کلنجار رفتن و آخر سر کوتاه آمدنش را تماشا می کردم ،اینجا آسمان نداریم فقط از دنیای بیرون یک بالکن پنج متری است که آن هم سهم عابرین کوچه مان می شود . آرام می گویم:" برگردیم خونمون؟". ایستاده در چهارچوب در اتاق و با همان لحن می گوید:" چی گفتی؟؟...یکم از خونه برو بیرون . برو خیابون" در چشمان منتظرش نگاه می کنم . شیراز توکیو نیست سه روز از خانه بیرون نیامدی گم شوی .نهایت تغییرش عوض شدن گل های خیابان هاست که جای بنفشه ی بنفش با خال زرد ، بنفشه زرد یک دست بکارند . به خودم می آیم همچنان منتظر ایستاده ، فقط می گویم : " نوزده اینچ مادر من "
آی جادوگر قلم در دست
این پریزاد شهر رویا ها
بی تو دریا برای او قفس است
قصه را جور دیگری بنویس
