تبليغاتX
جاده - باد نمی آید

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

کمی از این روزها

 فیلم "میلبونر زاغه نشین" را دیدم و به نظرم  مثل قهوه، تلخ ولی دوست داشتنی بود . کتاب "عشق سال های وبا" نوشته گابریل گارسیا مارکز را تمام کردم .درباره اش همینقدر کافی است که تا ساعت سه نیمه شب می خواندم و دلم نمی آمد رهایش کنم .

 تعریف می کند که صبحی که برای دیدن بیماران به خانه ی بهداشت ده رفته بود و خودش به آن "ده گردشی" می گوید ، پیر مردی می آید و می گوید :" پیر شی بیا خونه... نمی تونیم بیاریمش اینجا" همراهش می رود و در چهار چوب  در خانه که قرار می گیرند، پیرمرد بلند می گوید:"سوسانای من بیا ...خانم دکتر اومد "

 پنج، شش سال بیشتر ندارد .کیف صورتی کوچکی دارد که بند باریک و بلندش را کج دور گردنش انداخته . چشمان درشت و لب های غنچه ای دارد و با ظرافت در کیفش را باز می کند ،چیزی از آن بیرون می آورد . یک موبایل تا شو اسباب بازی است .دکمه ای را فشار می دهد و صدای آهنگش بلند می شود . موبایلش را در گوشش محکم گرفته و با لحنی خانمانه  می گوید :" سلام جومونگ ... خوبی؟.... کی میای از مکه؟"

  هنوز تمام خریدمان را به اتمام نرسانده ایم که مادرم ساعت را نگاه می کند و ناگهان می گوید :"وای ...دیدی چی شد...جومونگ شروع شد... حالا باید تکرارش رو فردا نگاه کنم ببینم اولش چی شد ". مسیر را عوض می کند  و چراغ سبز نشده حرکت می کند .

 قرار است که پروزه ی صد و پنجاه صفحه ای ام  را به دوستم بدهم تا مثل من نخواهد  برای هر صفحه از محاسباتش به قول قدیمی ها ساعت ها دود چراغ بخورد و پشت در اتاق اساتید منتظر تایید راه حلش بایستد. عجله دارد و برنامه ی طول روزش پر است، می گویم :" خوب شب بیا اشکال نداره  ...نزدیکیمون کپی هست " با تعجب می پرسد:"مگه جومونگ نگاه نمی کنی؟؟" .

 نمی دانم مشکل از من است حتما که از برنامه ی مورد علاقه ی یک کشور که هیچ ،جمعیت زیادی روی این کره خاکی خوشم نمی آید . این سوال  تازه ای هم نیست خیلی وقت است در ذهنم است، از زمانی که سریال های یانگوم و تاجر پوسان و امپراطور دریا پخش شد و من هیچ کدام را ندیدم .

 

 کمی از خودم:

 

بو ی عطر پیرهنش

در وجودم پیچیده

مرا حد بزنید

 

تسبیحی پاره شد

گنجشک ها

روزی شان را بردند

 

آیینه ات دریاست

تصویر تو ماه../ی

 

دلش دریاچه ی نمک است

که دائم شور می زند

 

 

شالی افتاد

نگاهی آن را برداشت

باد نمی آید

 

 

کمی از دیگران: 

تصمیم گرفته ام هر از چند گاهی شعر زیبایی از دیگران بنویسم :

 

آهو

 

پيشانيم را بوسه زد در خواب هندويي

شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم

در سينه ام پر مي زند شب ها پرستويي

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم

هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي

از كودكي ديوانه بودم ، مادرم مي گفت

از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت

در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي

بيچاره آهويي كه صيد پنجه شيري است

بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي

اكنون ز تو با نا اميدي چشم مي پوشم

اكنون ز من با بي وفايي دست مي شويي

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد

من مايه رنج تو هستم راست مي گويي

 

ابوالفضل نظري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط مسافر  |