این روز ها فرعونی هستم که در هجوم سیل تلخی های زندگی دست و پا می زند و از او کمک می خواهد و می ترسد از اینکه ان گونه که گفته مهربان نباشد.
که اگر دستم را نگیرد .............. نه می دانم مهربان است .
وزن و قافیه ها دست و پا گیرند . فارغ از قیدشان بخوانید:
این شانه ها ،تحمل این غم ؟ نمی شود
یک دم ز اتش جگرم کم نمی شود
من مرد ان نی ام که صلیبی به دل کشم
در گوش من نگو که تو محکم ..نمی شود
یک لحظه ارگ سینه ی من را تکانده ای
دیگر نساز خوب من آن بم نمی شود
ای کاش کینه ای به دلم بود بعد تو
با اب دیده داغ تو مرهم نمی شود
شیراز و آب رکنی و سرو و شراب اصل
بی سایه ی حضور تو یک دم نمی شود
هی فال می زنم که بگوید من و تو یار
در شعر های شیخ اجل هم نمی شود
*****
با گریه دست می کشم از دشت گندم ،آه
حوِّای روزگار تو آدم نمی شود
