یک عینک قدیمی دارم که از ده دوازده سال پیش هر وقت از فهمیدن دنیای اطرافم خسته می شم می گذارم روی چشمم و همه چیزرا مثل همان سال ها ساده می بینم . اب نبات چوبی قرمز را خودم زود می خورم که زرده با مزه ی نباتش گیر خواهرم بیفته و اخرش هر کسی زود تر به ادامسش رسید ادامسش بزرگتره و ان روز رییسه .
تا گربه ای نظر نکند جوجه ی مرا
هر هفت شنبه ها
یک ماهی قشنگ گلی نذر می کنم
حوض بزرگ مسجد یک کوچه بعد را
می خوام ترانه ساز دنیای تو باشم
اسم تو رو صدا کنم دوباره پاشم
شب تا سحر برات می رم ستاره چینی
اجازه هس تو قلب کوچیک تو جا شم ؟
لبمون به روی گونش نرسید
سرمون به روی شونش نرسید
این بارم مثل تموم قصه ها
کلاغه به اشیونش نرسید
ای بی تو دردسر شده سر دردم
من از فراغ تاب نیاوردم
ای مهربان به کلبه ی چشمانت
گل نه ولی، چراغ که اوردم
اری قلم چون چوب جادو سحر می سازد
وقتی که بر کاغذ نشیند شعر می سازد
هر شب که می خواند برایم وردها را
از کوه دلتنگی برایم مهر می سازد
