تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

 صفر - فالی می زنم و این بیتش دلم را آرام می کند :

                                           دور فلکی یک سره بر مسند عدل است

زنهار که ظالم نبرد راه به منزل

 

یک - صورت گردی دارد ، چشم هایش کمی چپ است و یک لبخند نمکین که  لحظه ی اول روی لبانش است . کمی که خیره نگاهش کنی چشمانش را می بندد و لبش را  جوری جمع می کند که  انگار به شیشه چسبیده. هر چه بیشتر دقت می کنم کمتر می فهمم که اول چشمانش را می بندد یا لبانش را غنچه می کند . غنچه ی لبانش هم مثل صورتش گرد است فقط سرخ مثل گونه هایم . دوباره چشمانش را باز می کند و با همان لبخند نمکینش نگاهم می کند . این اولین بار است که دست و دل باز شده ای و دوازده تا از آن را پشت سر هم فرستاده ای ، چند بار شمرده ام .  همه شان  با هم همین کار را تکرار می کنند ومن حس رهبر ارتشی را دارم که دارد از سربازانش سان می بیند و به این فکر می کنم که بدون این شکلک مسنجر چیزی کم داشت .
 

 دو - چیزی نوشته ام :

یک روح پری سرشت ، باشم شاید
بی رحمی سرنوشت ، باشم شاید
در حافظه ام نمانده روزی را که
یک زاده ی خاک و خشت ، باشم شاید


 
رفتی ،برو اما کسی اینجا نشسته
امید برگشت تو دارد گرچه خسته
هر لحظه ای شک می کند برگشتن ات را
نذرت دخیلی بر درخت خانه بسته

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط مسافر  | 

 

نشسته ام سر گذر و به رفت و آمد ها نگاه می کنم . جلو چشمم می آیی و بدون اینکه بتوانم بگویم سلام ، نه حتی بدون اینکه بفهمی دارم تماشایت می کنم می روی . نمی دانم چرا کسی در من می گوید می فهمد ،مسیرش کوچه ی علی چپ است ، به گذر شما نمی خورد . همیشه چیزی غیر از آن فرشته و شیطان وجود همه، که گاه گاهی می آیند و رشته ی امورم را در دست می گیرند هست، که با من حرف می زند . اسمش را هر چه می خواهید بگذارید :حس ششم ، همزاد ، کودک درون ، ذات احتمالا خراب ... فرقی نمی کند ولی از آنجایی که بیشتر از من می فهمد اسمش را "عقل کل "می گذارم .بس است  حس لحظه ام را خراب نکن عقل کل ! داشتم از او می گفتم . از اینکه همیشه ساعتی با بقیه کلنجار می رفتم تا بیایم و به همین خاطر دیر می رسیدم و با عجله سلامی می گفتم که بدانی آمده ام ،که نروی . آنقدر به دیر آمدن و زود تر از تو رفتن عادت کرده بودم که وقتی برای اولین بار بدون کلنجار با کسی – که احتمالا می داند نیستی که چیزی نمی گوید- سر گذر نشستم  و آمدن و زود رفتنت را دیدم، دلم مثل ذغال توی آتش گردان داغ شد  و به قول خودت چیزی توی گلویم نبود ولی الان آمد سخت است بی انصاف . شما که غریبه نیستید اصلا نشسته بودم که بیاید و حسرت سلامش را به دلم بگذارد ،کاشکی صاعقه ای، رعدی، آتشی ، چیزی بیاید که برای لحظه ای حواسم را لحظه ی بودنت پرت کند .عقل کل در گوشم می گوید:  خودت را ... فرض کردی یا بقیه را که قبل از ساعت آمدنش منتظر می نشینی و بعد حسرت می کشی و تازه  آرزوی لحظه ای حواس پرتی می کنی ؟؟ شما به بزرگی خودتان ببخشید، عقل است دیگر ، کل و جزءش فرقی نمی کند ، دل تنگی حالی اش نمی شود .

 با سوز می خواند ، اگر نمی خواند هم دربساطم داشتم . کاش تو هم بشنوی ... کمی فقط کمی عاشقت کند ... من را که ...

 روز گاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

.....

بقیه اش هر چه می خواهد باشد

 

 

حسن فتحی را بخاطر ارادت همیشگی اش به کلاه مخملی ها بیشتر دوست دارم .

 

 

رو تن  ِ چوب ِ در ِ دروازه قرآن

با گلایه هی نوشتم :

لوطی شرط معرفت نیس

بری و خبر بدن چلچله ها که تک سوارت

یک سحر، بی آینه قرآن

بی خبر رفته که آب پشت سرش نریزن حتی

...

مثل قبل می خوای بگی :

واس خاطر چشم سیاته

که تو بازیش دل من همیشه ماته

من فقط لوطیه زیر ِ گذر ِ پنجَرَتونم

صب تا شب،  سینه سپر، منتظر خنجرتونم

به همه مردای دنیا  َقسمِت ،که قابلت نیس

میون خاطرخواهات اسممو ننویس

من پاپتی فقط ستاره دارم

حیفه قربونیه من شه، آسمونت

تو که کهکشون برات

هدیه میارن عاشقونت

...

تو دل پلنگ خستم 

کجا عشق کهکشونه؟

روی تیشه ی کی جز تو

جای زخم بیستونه؟

تا بلند شه سایه ی قد تو باز

 رو سر یارت

تا به چار طاق ِ در ِ

 دروازه قرآن برسه گرد نگاهت

هی غزل سر می بره نذر تو یار چش سیاهت

بگو بر می گردی چش به رات نشستم اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط مسافر  | 

بیستون تلخ ترین منظره ی شیرین است

(علی اکبر یاغی تبار)

  

عصر ارامی را با هم گذرانده بودند . لحظه ی خداحافظی در چشمان دختر نگاه کرد و گفت : "می خوام یک چیزی بهت بگم . می دونی چیه .. اا.. خوب راستش " نفس عمیقی کشید ،نمی توانست در چشمانش نگاه کند ، در حالی که به زمین نگاه می کرد گفت: " چشات دیگه برق قدیم را نداره"  دختر بهت زده مکثی کرد و گفت :" چی؟ یعنی چی؟ از چیزی ناراحت شدی؟" پسر با چهره ای گرفته گفت :" نه نه اصلا... نمی دونم چی بگم ... خوب .. نیست.... برق تو چشات دیگه نیست ." گیج بود و معنی حرف های پسر را نمی فهمید، لبخند کم رنگ لبانش محو شده بود. تا دیدار بعد ساعت ها به حرف او و علتش فکر می کرد: " کاری که نکردم که ناراحت بشه .حرفی هم که نزدم بخواد به دل بگیره. لابد فکر می کنه مثل قبل دوسش ندارم .این دفعه از احساسم بیشتر باهاش حرف می زنم .چند وقتی هست از این حرف ها با هم نزدیم . بهش می گم تنها کسیه که  خودمو باهاش تصور می کنم ،بهش افتخار می کنم..... " قبل از اینکه سفارششان را بیارند شروع کرد به گفتن حرف هایی که با خودش مرور کرده بود تا کاملا احساسش را در جملات گنجانده باشد . نوشیدنی شان تمام نشده بود که پسر پس از این مدت سکوت  ، به سختی در چشمانش نگاه کرد  و گفت : " خوب می دونم تمام این حرف هات رو ... من شکی ندارم ....ولی یک چیزی هست که ...که چشمات دیگه برق قدیم را نداره ...نمی بینمش....نمی دونم چیه .... مثل قبل نیستی" بغض گلویش را فشار می داد، سرش داغ شده بود و چشمانش می سوخت . حرفی نزد تا مبادا لرزش صدایش مشخص شود . ارام گفت :" باید برم .خداحافظ"  ومیز را ترک کرد. تا خانه هجوم افکار مختلف بود که به سرش می زد."وقتی میدونه چقدر دوسش دارم ...چقدر برام مهمه....بهش شک  نداره ...پس چیه دیگه ...چی مثل قدیم نیست ... خدایا ..از ظاهرم خسته شده ..می خواد به خودم بیشتربرسم شاید.... خودش اخه گفته بود همین جور ی که هستی رو دوس دارم ...این دفعه تیپم را عوض می کنم شاید..." تا به خانه برسد کمی ارام تر شده بود  و برای ارامشش جملاتش را مرور می کرد و به دیدار بعدی و تغییراتش فکر می کرد . با اعتماد به نفس نشست پشت میز و لبخند ملیحی زد . حجم قلبش را در هر ضربان حس می کرد و گونه هایش از هیجان می سوخت.منتظر عکس العمل متفاوتی  از پسر بود  . سراپا گوش بود تا نظرش را راجع به تفاوت ظاهرش بگوید . پسر بی تفاوت به همه چیز نوشیدنی اش را هم زد و سرش را بلند کرد . چشمان دختر لبانش را دنبال می کرد تا چیزی را که می خواست از او بشنود . در چشمان دختر خیره شد و پس از مکث کوتاهی گفت: " ببین ... قبلا هم بهت گفتم ... تو چشات دیگه برق نیست ...تو نمی خوای بفهمی ؟..... دیگه نمی شه ادامه داد ...نمی تونم" گوش هایش برای لحظه ای بسته شده بود و به درستی حرفی که می شنید اطمینان نداشت .زبانش قفل شده بود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده. پسر بدون گفتن حرف دیگری گفت:" دیگه باید برم ... خداحافظ" روی صندلی بی حرکت نشسته بود ، جملات اخر در گوشش پیچیده بود و در ذهنش تکرار می کرد با خودش گفت: " راست می گه. ..نفهمیدم ... نفهمیدم چشاش دیگه برق نمیزنه"

 

   

فرهاد من را سال ها پیش

در بیستون با تیشه ی بیداد کشتند

عاشق نخواهم شد پس از او

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط مسافر  |