نشسته ام سر گذر و به رفت و آمد ها نگاه می کنم . جلو چشمم می آیی و بدون اینکه بتوانم بگویم سلام ، نه حتی بدون اینکه بفهمی دارم تماشایت می کنم می روی . نمی دانم چرا کسی در من می گوید می فهمد ،مسیرش کوچه ی علی چپ است ، به گذر شما نمی خورد . همیشه چیزی غیر از آن فرشته و شیطان وجود همه، که گاه گاهی می آیند و رشته ی امورم را در دست می گیرند هست، که با من حرف می زند . اسمش را هر چه می خواهید بگذارید :حس ششم ، همزاد ، کودک درون ، ذات احتمالا خراب ... فرقی نمی کند ولی از آنجایی که بیشتر از من می فهمد اسمش را "عقل کل "می گذارم .بس است حس لحظه ام را خراب نکن عقل کل ! داشتم از او می گفتم . از اینکه همیشه ساعتی با بقیه کلنجار می رفتم تا بیایم و به همین خاطر دیر می رسیدم و با عجله سلامی می گفتم که بدانی آمده ام ،که نروی . آنقدر به دیر آمدن و زود تر از تو رفتن عادت کرده بودم که وقتی برای اولین بار بدون کلنجار با کسی – که احتمالا می داند نیستی که چیزی نمی گوید- سر گذر نشستم و آمدن و زود رفتنت را دیدم، دلم مثل ذغال توی آتش گردان داغ شد و به قول خودت چیزی توی گلویم نبود ولی الان آمد سخت است بی انصاف . شما که غریبه نیستید اصلا نشسته بودم که بیاید و حسرت سلامش را به دلم بگذارد ،کاشکی صاعقه ای، رعدی، آتشی ، چیزی بیاید که برای لحظه ای حواسم را لحظه ی بودنت پرت کند .عقل کل در گوشم می گوید: خودت را ... فرض کردی یا بقیه را که قبل از ساعت آمدنش منتظر می نشینی و بعد حسرت می کشی و تازه آرزوی لحظه ای حواس پرتی می کنی ؟؟ شما به بزرگی خودتان ببخشید، عقل است دیگر ، کل و جزءش فرقی نمی کند ، دل تنگی حالی اش نمی شود .
با سوز می خواند ، اگر نمی خواند هم دربساطم داشتم . کاش تو هم بشنوی ... کمی فقط کمی عاشقت کند ... من را که ...
روز گاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
.....
بقیه اش هر چه می خواهد باشد
حسن فتحی را بخاطر ارادت همیشگی اش به کلاه مخملی ها بیشتر دوست دارم .
رو تن ِ چوب ِ در ِ دروازه قرآن
با گلایه هی نوشتم :
لوطی شرط معرفت نیس
بری و خبر بدن چلچله ها که تک سوارت
یک سحر، بی آینه قرآن
بی خبر رفته که آب پشت سرش نریزن حتی
...
مثل قبل می خوای بگی :
واس خاطر چشم سیاته
که تو بازیش دل من همیشه ماته
من فقط لوطیه زیر ِ گذر ِ پنجَرَتونم
صب تا شب، سینه سپر، منتظر خنجرتونم
به همه مردای دنیا َقسمِت ،که قابلت نیس
میون خاطرخواهات اسممو ننویس
من پاپتی فقط ستاره دارم
حیفه قربونیه من شه، آسمونت
تو که کهکشون برات
هدیه میارن عاشقونت
...
تو دل پلنگ خستم
کجا عشق کهکشونه؟
روی تیشه ی کی جز تو
جای زخم بیستونه؟
تا بلند شه سایه ی قد تو باز
رو سر یارت
تا به چار طاق ِ در ِ
دروازه قرآن برسه گرد نگاهت
هی غزل سر می بره نذر تو یار چش سیاهت
بگو بر می گردی چش به رات نشستم اینجا