تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

"وقتی سرنگ در پیکرش می زند ، وقتی کیفور می شود و هزار بار زمین را در نئشگی بوسه می دهد.... پوزخند غریبه ها و جگر سوختن آشنایان را نمی بیند! می دانی؟ اصلا سرنگ را برای همین برداشت : تا پوزخند ها و اشک ها را نبیند و در خود تمام شود !

سوزنامه نیست که گریه کنی! نوحه نیست که فغان سر دهی .... تلنگر است که به لرزاندن چهار ستون اعتیاد برخیزیم و همت کنیم:

این خانه می سوزد...... آب بیاور نه اشک "

 به نقل از آفاق (مکتوبات جمعیت امداد دانشجویی-مردمی امام علی (ع))

 

اوایل ماه رمضان بود که در برنامه ای در سالن صدرا سینا شرکت کردم و تنها می دانستم که از طرف  دانشجویان دانشگاه شیراز  برگزار شده، همین . ورودی سالن کسی بلند می گفت : بلیط بهشت... بلیط بهشت  ... نمی خرید؟؟ هنوز گیج بودم و نمی دانستم چه خبر است تا اینکه کسی به عنوان موسس جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع) با نام " اولین برادر بزرگتر" بالای سن رفت و ساعتی صحبت کرد . صحبت هایی که همچون پتک بر صفحه ی فلزی لحظاتم خورد و برای همیشه در زندگی ام موج ضربه اش می ماند .

 آرزو می کنم :

 که یک بار مرغ می خوردم .... یک قطعه کیک .... یک قطعه پنیر مثلثی را تا آخر بخورم ..... یک تیر کمون..... یک جانماز...... یک جفت کفش داشتم که پاره نبود ...... جای سطل آشغال از مغازه  خرید کنم ..... دیگه هر روز صبح و ظهر و شب چایی شیرین  با نون نخورم ...... یک نقاشی قشنگ می تونستم بکشم ...... یک دوچرخه....  یک چشمم کور شده به خاطر مریضیم، یک چشم دیگم کور نشه....

 اولین آرزو ، فلش بکی  شد که من را به یاد برنامه ی تلویزیونی انداخت که مدت ها پیش دیدم ، برنامه ای  درباره ی نگه داری  سگ در خانه ها و مد خرید سگ. یاد خانمی که می گفت برای سگ بولداگ  پسرش هفته ای دو مرغ می پزد افتادم . این ها هر کدام تمام آرزوهای بچه هایی است که در کعبه های مقوایی انداخته اند تا کسی جایی دیگر آنها را برآورده کند . بچه هایی که تصویری از فردا و امیدی در زندگی شان ندارند .دور نیست، جایی در همین سرزمین، انسانی بی ارزش تر از سگ بولداگ است . جایی در همین سرزمین ، چند خیابان پایین تر از برج میلادی که  به بهای  بدبخت تر شدن همین بچه ها ، به بهای  مرگ آرزوهای همین کودکان  ساخته شده . که اگر امروز قطعه کیکی بخورد و یک بار در زندگی اش طعم مرغ را بچشید  شاید فردای بهتری داشته باشد ....

 خیلی خواسته های کوچک و بزرگ داشتم که در راه برگشت از سالن در ذهنم خط خورد . خواسته هایی که به قول موسس این جمعیت  گاهی آنقدر بزرگ  هستند که فقط باید خدا از عرشش پایین بیاید و آنها را برآورده سازد .

هر کسی که بخواهد این موسسه را بیشتر بشناسد و آرزوی کودکی را برآورده کند می تواند به این آدرس ها مراجعه کنه :

سایت جمعیت          www.the1stbigbrother.com

 وبلاگ       www.maktubatejamiat.blogfa.com

 آرزوها                       www.naneveshteha.net

 

 

و شعر ، به امید آنکه بتواند  کمی زخم هایمان را تسکین دهد :

 
هرچه به حساب بوفه خوردیم حلال
از قسمت هم علوفه خوردیم حلال
خوردیم غذای ظهر عاشورا را
نانی كه به نرخ كوفه خوردیم حلال


امروز نشد! به فكر فردا باشیم
در فكر همان روز مبادا باشیم
هر هفته همیشه جمعه ها تعطیلیم
یكشنبه دوشنبه‌ ای بیا تا باشیم

 

یاران وفادار به ظاهر داری
گریه كن حرفه ای و ماهر داری
دلخوش نشو با دعای عهد این قوم
تو قصه كوفه را به خاطر داری!؟

 

كوریم و ندیدیم خدایی هرگز
یكبار نگفتیم كجایی، هرگز
ما كار مهمتر از شما هم داریم
حق داری اگر جمعه نیایی هرگز

 

عباس صادقی زرینی

 

پ.ن:  چند نکته را بد نیست بگم اول اینکه ،بدمان نمی آید ما را هم این ایام از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید و یادی هم از ما بکنید .... دوم  اینکه  بابت تاخیرم هیچ دلیل خاصی جز بی حوصلگی و تنبلی ندارم ....سوم  اینکه هفته ی پیش به امید و لطف خدا در آزمون کارشناسی ارشد در گرایش مورد علاقه ی من و اکثر دانشجویان عمران ، سازه ،قبول شدم . امید وارم این اتفاق نقطه ی عطف بزرگی باشه و دیدم را بزرگ تر کنه ، نه مدرکم را بالاتر ...... چهارم و آخر از همه اینکه خدا از سر آنهایی که ظهر در اوج گرما جلوی همه بطری آب معدنی تگری شان را سر می کشند نگذرد ....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مسافر  | 

 

 صفر - فالی می زنم و این بیتش دلم را آرام می کند :

                                           دور فلکی یک سره بر مسند عدل است

زنهار که ظالم نبرد راه به منزل

 

یک - صورت گردی دارد ، چشم هایش کمی چپ است و یک لبخند نمکین که  لحظه ی اول روی لبانش است . کمی که خیره نگاهش کنی چشمانش را می بندد و لبش را  جوری جمع می کند که  انگار به شیشه چسبیده. هر چه بیشتر دقت می کنم کمتر می فهمم که اول چشمانش را می بندد یا لبانش را غنچه می کند . غنچه ی لبانش هم مثل صورتش گرد است فقط سرخ مثل گونه هایم . دوباره چشمانش را باز می کند و با همان لبخند نمکینش نگاهم می کند . این اولین بار است که دست و دل باز شده ای و دوازده تا از آن را پشت سر هم فرستاده ای ، چند بار شمرده ام .  همه شان  با هم همین کار را تکرار می کنند ومن حس رهبر ارتشی را دارم که دارد از سربازانش سان می بیند و به این فکر می کنم که بدون این شکلک مسنجر چیزی کم داشت .
 

 دو - چیزی نوشته ام :

یک روح پری سرشت ، باشم شاید
بی رحمی سرنوشت ، باشم شاید
در حافظه ام نمانده روزی را که
یک زاده ی خاک و خشت ، باشم شاید


 
رفتی ،برو اما کسی اینجا نشسته
امید برگشت تو دارد گرچه خسته
هر لحظه ای شک می کند برگشتن ات را
نذرت دخیلی بر درخت خانه بسته

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط مسافر  | 

 

یک عینک قدیمی دارم که از ده دوازده سال پیش هر وقت از فهمیدن دنیای اطرافم خسته می شم می گذارم روی چشمم و همه چیزرا مثل همان سال ها ساده می بینم . اب نبات چوبی قرمز را خودم زود می خورم که زرده  با مزه ی نباتش گیر خواهرم بیفته  و اخرش هر کسی زود تر به ادامسش رسید ادامسش بزرگتره و ان روز رییسه .

 

 

تا گربه ای نظر نکند جوجه ی مرا

هر هفت شنبه ها

یک ماهی قشنگ گلی نذر می کنم

حوض بزرگ مسجد یک کوچه بعد را

 

 

می خوام ترانه ساز دنیای تو باشم

اسم تو رو صدا کنم دوباره پاشم

شب تا سحر برات می رم ستاره چینی

اجازه هس تو قلب کوچیک تو جا شم ؟

 

 

لبمون به روی گونش نرسید

سرمون به روی شونش نرسید

این بارم مثل تموم قصه ها

کلاغه به اشیونش نرسید

 

 

ای بی تو دردسر شده سر دردم

من از فراغ تاب نیاوردم

ای مهربان به کلبه ی چشمانت

گل نه ولی، چراغ که اوردم

 

 

اری قلم چون چوب جادو سحر می سازد

وقتی که بر کاغذ نشیند شعر می سازد

هر شب که می خواند برایم وردها را

از کوه دلتنگی برایم مهر می سازد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط مسافر  | 

 

یک وقت هایی سرت شلوغه وقت نداری، یک وقت هایی وقت داری حسش را نداری ،و درست زمانی که من این مشکلات را نداشتم تا به روز کنم در کمال ناباوری مانیتورم سوخت . اینگونه شد که به قول شاعر مخترع از خیر ما گذشت .خیلی وقت بود کتاب " لطفا گوسفند نباشید!" را داشتم ولی هیچ وقت کنجکاو نشده بودم که ان را بخوانم . اخر شب بی خوابی این حسن را داشت که با این کتاب اشنا بشم . بین نوشته ها و جملات زیبا این جمله تو ذهنم بیشتر مانده:" فقط مردگان اشتباه نمی کنند ."

مهمان کمی نان و پنیرید که داریم :

                                       رهام نکن ،رهام نکن، که بی تو هیچم

                                           با مشکلات زندگی، فیتیله پیچم

                                          رهام نکن که تنهایی تو این هیاهو

                                          نسخه ی یک بسته دیازپامو بپیچم

 

 

                                         امروز ،اگر چه با جفا می گذری

                                       یک روز، تو از کوچه ما می گذری

                                       من دست به دست یار دیرینه خود

                                      تو دست به دسته ی عصا می گذری

 

 

                                   بیچاره نگاری که تو مجنون شوی او را

                                   دلبسته و شیدا و پریشون شوی او را

                                    فردا که تب تند تو خوابید و عرق شد

                                   دریای مصیبت ،خود جیحون شوی او را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 11:18  توسط مسافر  |