تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

سال اول دانشگاه ، علاقه ی خاصی به مطالب برد های راهرو ها داشتم ، که پوستر مسابقه ی شعری از طرف گروهی از بچه های دانشکده ی ادبیات را  در یکی از همین برد ها دیدم و تصمیم گرفتم در مسابقه شرکت کنم . دو سه هفته بعد روی همان برد، اسامی برند گان و برنامه ی یک شب شعر در تالار دانشکده ی حقوق را زدند ،که سه نفر اول  اشعارشان را بخوانند. نه اشتباه نکنید من جزء آنها نبودم، که اگر بودم به عقلشان شک می کردم . خلاصه در شب شعر شرکت کردم و مشتاق بودم اشعار برندگان را بشنوم ، که نکته ای تمام لذت شنیدن اشعار را خراب کرد  . سه نفر اول مسابقه از اعضای  قدیمی همان گروه برگزاری مسابقه بودند که ظاهرا دو جایزه ی اول همیشه به خودشان می رسید . این نکته فراموشم شده بود تا چند شب پیش که در بی خوابی های تابستانه ، گشتی در وبلاگ های جورواجور داشتم که به وبلاگی بر خوردم که روند آن به این صورت بود که ، عکسی را در یک پست می زد و بقیه یک هایکو برایش در قسمت نظرات می نوشتند و در پست بعد بهترین ها را انتخاب کرده و نوشته بودند  . نکته ای که اینبار هم شاهد آن بودم هایکو های فوق العاده ضعیف افرادی که همیشه هایکوهایشان انتخاب می شود بود .

به این فکر می کنم که شاید انتخاب شعری در مسابقه ای و خواندن آن در جمعی اگر  افتخار کوچکی هم نباشد ،مایه ی خوشحالی است، ولی انتخاب هایکویی بین چندین هایکو در وبلاگی بین میلیونها وبلاگ همین اندازه خوشحالی را هم ندارد که بخواهد روابط بر آن حاکم باشد .

 

دلم برای طرح تنگ شده بود :

 

لبخندت

انرژی هسته ایست

 

*

بالای قله

چیزی نیست

جز منظره ی پایین

 

*

فالگیر

از دروغ خسته است

تلخ می گوید

 

*

 درد را

از هر طرف  بخوانی

همان قدر تلخ است

 

*

قهریم

ادکلنت را

بوسه می زنم

  

 

پ.ن.  دو حالت بیشتر ندارد . یا رهگذری که گذرش همیشه به اینجا می خورد این بار هم نظر می گذارد یا نمی گذارد . البته اگر نگذارد هم ، کسی به نیابتش نظر می گذارد . در هر صورت بد نیست بگویم آن جلسه ی شب شعر را با همان رهگذر رفتم و خیلی هم خوش گذشت  . خودم گفتم که جای گله نباشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:15  توسط مسافر  | 

 

حسام الدین سراج می خواند و با او زمزمه می کنم :

 

روزی که با تو بودم

                     با تو بودم

                                         در زیر چتر باران

گفتی خوش است بودن

                                           گفتم کنار یاران

                                                    گفتم کنار یاران

 

چشمانم را بسته ام و در خیالم باران می بارد .موسیقی سنتی همیشه برایم جایگاه ویژه ای دارد و بجز علاقه فراوان برای ان قداست خاصی  قایلم .

  

مادرانه می گوید : " چقدر می شینی پای کامپیوتر .خسته نشدی؟ انقدر چشاتو دوختی به این صفحه ی شونزده اینچی  ضعیف می شه هاا" لحن بیانش مهربان است و ذره ای به قول یکی از دوستانم خشانت در آن نیست و این یعنی کار از نصیحت گذشته، دارد نگران کننده می شود . چشمهایم حتی ضعیف هم بشود چاره دارد . یک عینک ته استکانی دسته شکسته که با کشی روی چشمم بماند هم کفایت می کند . خاکستر دلم را باد برده است ، آن را چه کنم؟؟ چقدر دلم برای ایوان بزرگ خانه ی مان تنگ شده که غروب، خورشید  به سختی خودش را بین خانه های کوتاه و بلند  جا می کرد و ساعت ها کلنجار رفتن و آخر سر کوتاه آمدنش را تماشا می کردم ،اینجا آسمان نداریم  فقط از دنیای بیرون یک بالکن پنج متری است که آن هم سهم عابرین کوچه مان می شود . آرام می گویم:" برگردیم خونمون؟". ایستاده در چهارچوب در اتاق و با همان لحن می گوید:"  چی گفتی؟؟...یکم از خونه برو بیرون . برو خیابون" در چشمان منتظرش نگاه می کنم . شیراز توکیو نیست سه روز از خانه بیرون نیامدی گم شوی .نهایت تغییرش عوض شدن گل های خیابان هاست که جای  بنفشه ی بنفش با خال  زرد ، بنفشه زرد یک دست بکارند . به خودم می آیم همچنان منتظر ایستاده ، فقط می گویم : " نوزده اینچ مادر من "

  

 

آی جادوگر قلم در دست

این پریزاد شهر رویا ها

بی تو دریا برای او قفس است

قصه را جور دیگری بنویس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:46  توسط مسافر  | 

 

کمی از این روزها

 فیلم "میلبونر زاغه نشین" را دیدم و به نظرم  مثل قهوه، تلخ ولی دوست داشتنی بود . کتاب "عشق سال های وبا" نوشته گابریل گارسیا مارکز را تمام کردم .درباره اش همینقدر کافی است که تا ساعت سه نیمه شب می خواندم و دلم نمی آمد رهایش کنم .

 تعریف می کند که صبحی که برای دیدن بیماران به خانه ی بهداشت ده رفته بود و خودش به آن "ده گردشی" می گوید ، پیر مردی می آید و می گوید :" پیر شی بیا خونه... نمی تونیم بیاریمش اینجا" همراهش می رود و در چهار چوب  در خانه که قرار می گیرند، پیرمرد بلند می گوید:"سوسانای من بیا ...خانم دکتر اومد "

 پنج، شش سال بیشتر ندارد .کیف صورتی کوچکی دارد که بند باریک و بلندش را کج دور گردنش انداخته . چشمان درشت و لب های غنچه ای دارد و با ظرافت در کیفش را باز می کند ،چیزی از آن بیرون می آورد . یک موبایل تا شو اسباب بازی است .دکمه ای را فشار می دهد و صدای آهنگش بلند می شود . موبایلش را در گوشش محکم گرفته و با لحنی خانمانه  می گوید :" سلام جومونگ ... خوبی؟.... کی میای از مکه؟"

  هنوز تمام خریدمان را به اتمام نرسانده ایم که مادرم ساعت را نگاه می کند و ناگهان می گوید :"وای ...دیدی چی شد...جومونگ شروع شد... حالا باید تکرارش رو فردا نگاه کنم ببینم اولش چی شد ". مسیر را عوض می کند  و چراغ سبز نشده حرکت می کند .

 قرار است که پروزه ی صد و پنجاه صفحه ای ام  را به دوستم بدهم تا مثل من نخواهد  برای هر صفحه از محاسباتش به قول قدیمی ها ساعت ها دود چراغ بخورد و پشت در اتاق اساتید منتظر تایید راه حلش بایستد. عجله دارد و برنامه ی طول روزش پر است، می گویم :" خوب شب بیا اشکال نداره  ...نزدیکیمون کپی هست " با تعجب می پرسد:"مگه جومونگ نگاه نمی کنی؟؟" .

 نمی دانم مشکل از من است حتما که از برنامه ی مورد علاقه ی یک کشور که هیچ ،جمعیت زیادی روی این کره خاکی خوشم نمی آید . این سوال  تازه ای هم نیست خیلی وقت است در ذهنم است، از زمانی که سریال های یانگوم و تاجر پوسان و امپراطور دریا پخش شد و من هیچ کدام را ندیدم .

 

 کمی از خودم:

 

بو ی عطر پیرهنش

در وجودم پیچیده

مرا حد بزنید

 

تسبیحی پاره شد

گنجشک ها

روزی شان را بردند

 

آیینه ات دریاست

تصویر تو ماه../ی

 

دلش دریاچه ی نمک است

که دائم شور می زند

 

 

شالی افتاد

نگاهی آن را برداشت

باد نمی آید

 

 

کمی از دیگران: 

تصمیم گرفته ام هر از چند گاهی شعر زیبایی از دیگران بنویسم :

 

آهو

 

پيشانيم را بوسه زد در خواب هندويي

شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم

در سينه ام پر مي زند شب ها پرستويي

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم

هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي

از كودكي ديوانه بودم ، مادرم مي گفت

از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت

در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي

بيچاره آهويي كه صيد پنجه شيري است

بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي

اكنون ز تو با نا اميدي چشم مي پوشم

اكنون ز من با بي وفايي دست مي شويي

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد

من مايه رنج تو هستم راست مي گويي

 

ابوالفضل نظري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط مسافر  | 

 

یک عینک قدیمی دارم که از ده دوازده سال پیش هر وقت از فهمیدن دنیای اطرافم خسته می شم می گذارم روی چشمم و همه چیزرا مثل همان سال ها ساده می بینم . اب نبات چوبی قرمز را خودم زود می خورم که زرده  با مزه ی نباتش گیر خواهرم بیفته  و اخرش هر کسی زود تر به ادامسش رسید ادامسش بزرگتره و ان روز رییسه .

 

 

تا گربه ای نظر نکند جوجه ی مرا

هر هفت شنبه ها

یک ماهی قشنگ گلی نذر می کنم

حوض بزرگ مسجد یک کوچه بعد را

 

 

می خوام ترانه ساز دنیای تو باشم

اسم تو رو صدا کنم دوباره پاشم

شب تا سحر برات می رم ستاره چینی

اجازه هس تو قلب کوچیک تو جا شم ؟

 

 

لبمون به روی گونش نرسید

سرمون به روی شونش نرسید

این بارم مثل تموم قصه ها

کلاغه به اشیونش نرسید

 

 

ای بی تو دردسر شده سر دردم

من از فراغ تاب نیاوردم

ای مهربان به کلبه ی چشمانت

گل نه ولی، چراغ که اوردم

 

 

اری قلم چون چوب جادو سحر می سازد

وقتی که بر کاغذ نشیند شعر می سازد

هر شب که می خواند برایم وردها را

از کوه دلتنگی برایم مهر می سازد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط مسافر  | 

بیستون تلخ ترین منظره ی شیرین است

(علی اکبر یاغی تبار)

  

عصر ارامی را با هم گذرانده بودند . لحظه ی خداحافظی در چشمان دختر نگاه کرد و گفت : "می خوام یک چیزی بهت بگم . می دونی چیه .. اا.. خوب راستش " نفس عمیقی کشید ،نمی توانست در چشمانش نگاه کند ، در حالی که به زمین نگاه می کرد گفت: " چشات دیگه برق قدیم را نداره"  دختر بهت زده مکثی کرد و گفت :" چی؟ یعنی چی؟ از چیزی ناراحت شدی؟" پسر با چهره ای گرفته گفت :" نه نه اصلا... نمی دونم چی بگم ... خوب .. نیست.... برق تو چشات دیگه نیست ." گیج بود و معنی حرف های پسر را نمی فهمید، لبخند کم رنگ لبانش محو شده بود. تا دیدار بعد ساعت ها به حرف او و علتش فکر می کرد: " کاری که نکردم که ناراحت بشه .حرفی هم که نزدم بخواد به دل بگیره. لابد فکر می کنه مثل قبل دوسش ندارم .این دفعه از احساسم بیشتر باهاش حرف می زنم .چند وقتی هست از این حرف ها با هم نزدیم . بهش می گم تنها کسیه که  خودمو باهاش تصور می کنم ،بهش افتخار می کنم..... " قبل از اینکه سفارششان را بیارند شروع کرد به گفتن حرف هایی که با خودش مرور کرده بود تا کاملا احساسش را در جملات گنجانده باشد . نوشیدنی شان تمام نشده بود که پسر پس از این مدت سکوت  ، به سختی در چشمانش نگاه کرد  و گفت : " خوب می دونم تمام این حرف هات رو ... من شکی ندارم ....ولی یک چیزی هست که ...که چشمات دیگه برق قدیم را نداره ...نمی بینمش....نمی دونم چیه .... مثل قبل نیستی" بغض گلویش را فشار می داد، سرش داغ شده بود و چشمانش می سوخت . حرفی نزد تا مبادا لرزش صدایش مشخص شود . ارام گفت :" باید برم .خداحافظ"  ومیز را ترک کرد. تا خانه هجوم افکار مختلف بود که به سرش می زد."وقتی میدونه چقدر دوسش دارم ...چقدر برام مهمه....بهش شک  نداره ...پس چیه دیگه ...چی مثل قدیم نیست ... خدایا ..از ظاهرم خسته شده ..می خواد به خودم بیشتربرسم شاید.... خودش اخه گفته بود همین جور ی که هستی رو دوس دارم ...این دفعه تیپم را عوض می کنم شاید..." تا به خانه برسد کمی ارام تر شده بود  و برای ارامشش جملاتش را مرور می کرد و به دیدار بعدی و تغییراتش فکر می کرد . با اعتماد به نفس نشست پشت میز و لبخند ملیحی زد . حجم قلبش را در هر ضربان حس می کرد و گونه هایش از هیجان می سوخت.منتظر عکس العمل متفاوتی  از پسر بود  . سراپا گوش بود تا نظرش را راجع به تفاوت ظاهرش بگوید . پسر بی تفاوت به همه چیز نوشیدنی اش را هم زد و سرش را بلند کرد . چشمان دختر لبانش را دنبال می کرد تا چیزی را که می خواست از او بشنود . در چشمان دختر خیره شد و پس از مکث کوتاهی گفت: " ببین ... قبلا هم بهت گفتم ... تو چشات دیگه برق نیست ...تو نمی خوای بفهمی ؟..... دیگه نمی شه ادامه داد ...نمی تونم" گوش هایش برای لحظه ای بسته شده بود و به درستی حرفی که می شنید اطمینان نداشت .زبانش قفل شده بود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده. پسر بدون گفتن حرف دیگری گفت:" دیگه باید برم ... خداحافظ" روی صندلی بی حرکت نشسته بود ، جملات اخر در گوشش پیچیده بود و در ذهنش تکرار می کرد با خودش گفت: " راست می گه. ..نفهمیدم ... نفهمیدم چشاش دیگه برق نمیزنه"

 

   

فرهاد من را سال ها پیش

در بیستون با تیشه ی بیداد کشتند

عاشق نخواهم شد پس از او

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:56  توسط مسافر  | 

 

یک هفته ای می شه کتاب هزار و چهار صفحه ای سینوهه را در مدت کوتاهی تمام کردم. یک هفته ای می شه که عملا درسم تمام شده و یک روزه که رسما تمام شده . این یک هفته به اندازه ی کل چهار سال ادم های اطرافم را شناختم و به دو تا نکته پی بردم یکی اینکه ادم ها از دو قدمی خیلی فرق دارند با وقتی از یک قدمی باهاشون برخورد داری و دیگه اینکه نیازی نیست ارزو کنیم کاش بچه می موندیم چون این اتفاق خواه نا خواه برای همه ما حتی اگر استاد دانشگاه باشیم و تحصیل کرده ی انگلیس هم می افته . ساعت دو بعد از ظهر دیروز تو دانشگاهی که مگس هم پرسه نمی رسد بعد از تمام شدن اخرین لحظات دانشجویی که برای من چندان لذت بخش نبود گنجشک ها را یک جیغ بنفش مهمان کردم . یک وقت هایی چنان هیجان و انرژی داری یا انقدر ناراحت و کلافه ای که فقط می خواهی با فریاد ان را خالی کنی . فریادی که هیچ کس ان را نشنود .کاش تو هر خانه ای می شد یک کوه داشت . هر وقت همچین احساسی می کنم بیاد انیمیشن زیبای جیغ می افتم که شبها یک موجود ترسناک از در کمد اتاق بچه ها بیرون می امد و انها را می ترساند و انرژی جیغ ان ها را می گرفت و داستان با بچه ای شروع می شود که از ترسناک ترین این موجودات نمی ترسد و با ان دوست می شه. یک هفته نمی شه که تو این روزها که باید چند شیفته خیابان ها را گز کنی و چیزی نباشد در بازار که نخریده باشی (کاربرد را بعدا پیدا می کنی پیدا نشد هم مهم نیست) سرمایی خوردم که از نگاه کردن سریال یوسف و نفرین امون هم بدتر است .

 

هنوز خواب از چشمانم نپریده و چند دقیقه ای بیشتر وقت ندارم تا خودم را به موقع به دوستم برسانم . تند راه می روم و به هیچ چیز فکر نمی کنم که ناگهان چیزی از اسمان می افتد زمین و چند تکه می شود .خوابم تقریبا می پرد و کمی خم می شوم  یک تکه نان خشک هست . یک لحظه در دلم می گویم عجب ادم هایی پیدا می شوند ولی سر را که بلند می کنم بالا را نگاه کنم می بینم گنجشکی با حسرت به نان نگاه می کند و می پرد.

 

می خواستم چند طرح را که دوستشان داشتم و خیلی وقت بود می خواستم بنویسم را این بار بنویسم ولی تا اتمام خانه تکانی و پیدا کردن ان جزوه ی درسی به عقب می افتد .

 

 

دل گرفته ام دگر

به خنده وا نمی شود

به دست دشنه باز کن

 

عصر جمعه ها باید

قرص خواب خورد و ندید

اسمان را ،غروب غم زده را

 

چوپان می نوازد

گرگ ها می خوابند

 

حوضی می سازم

شبها

قاب عکست شود

 

 

برای شوری اشک هایت

زخم های دلم

تازه می ماند

 

فنجانی بیار

به بزرگی فالت

 

 

و در اخر یک دوبیتی قدیمی:

 

گل واژه هایم مثل برگ فصل پاییز

با امدن هایت به شعرم ساز دارد

یک لحظه در شعرم قدم بردار اقا

این قافیه جایت پرانتز باز دارد

  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:42  توسط مسافر  | 

 

این سرگرمی از خوابگاه شروع شد . مجله جدول می گرفتیم و موقع استراحت حل می کردیم. نمی دانم این چندمین جدول که حل می کنم واین سوال را داشته : جنس برتر .  وقتی این سوال را تو جدول می نویسند یعنی همه باید بدانند . جواب دو حرفی که به ان اعتقاد ندارم. یعنی به برتری هیچ جنسیتی اعتقاد ندارم.

جواب را نمی نویسم یعنی من اعتفاد ندارم ولی جدول خودش جواب را در نهایت در می اره یعنی فکر جامعه این هست .

 

 

                                                          شالگردنت را بردار

                                            دستکشت را به او بده

                                         بگذار لب های تو گرم باشد

                                                 و دست های او

 

 

                                                                 بخاری اتاق

                                                      اتش دکان

                                                   گرمای قدم زدن

                                                     نفس توست

 

                                             برای خود قفسی باید

                                           که شوق لحظه ی ازادی

                                         پس از رهایی از ان یک عمر

                                             توان بال و پرت باشد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 12:42  توسط مسافر  | 

 

           نمی دانم چرا این روزها

         که از همیشه باید بهش نزدیک تر باشم

                 زمزمه ی نیمه شب هایم شده

                 من مهربان ندارم

                         نامهربان من کو ؟

 

                                 خدايا راز اين سجاده ها چيست؟

                                             

                                           دست از پر پرنده و هفت اسمان بکش

                                                         اینجا مقدس است

                                                     باید وضو بگیری و سجاده تر کنی

 

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:4  توسط مسافر  | 

 

بازی تمام باختم این هفت دست را

 

 

این روز ها مشغول خواندن کتاب "شور ذهن" هستم که شرح کامل زندگی نامه ی زیگموند فروید است .کتاب زیبایی که دید من را نسبت به فروید عوض کرد و الان می توانم بفهمم چرا فروید نظریه ی ازادی روابط جنسی را مطرح کرده است.(جهت برداشتن هر گونه برداشت اشتباه ذکر می کنم که این جمله به معنی تایید نظریه اش نبود) نکته ی جالب زندگی فروید زندگی خانوادگی اوست که کاملا منسجم و پایدار است. او و همسرش مارتا شش فرزند دارند و فروید در تمام زندگی اش به همسرش وفادار است  و عاشق او.

 

 

  یکم خودمونی می گم :زندگی یک بازیه که اگر بازی نکنی می گن بازی بلد نیست .اگر بد بازی کنی می بازی و اگر خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن .به این بازی با کلمات کار ندارم به ابتدای سطر قبل کار دارم :

                                                  

                                                    زندگی یک بازیه

 

بازی را چه کسی باید به ما یاد دهد؟قوانین بازی و ترفند هایش را کدام مدرسه اموزش می دهد ؟نکاتی که بعد از گذشتن از ان دوره ی سنی و یا موقعیت سالها بعد شاید به انها برسیم  . شایداگر سالها بعد چرخ زندگی تو را انگونه بچرخاند  که نکته ی سالها پیش را بخاطر بیاوری و بگویی :باید اینکونه می بودم ...باید اینگونه تصمیم می گرفتم ....اشتباه  دیروزت پایه ی امروزت می شود وامروز ... 

 

 

 

                              صورتک خندانم را برداشتم

                   

                                   غم چشمانم را دیدی

                                     

                                        بازی تمام شد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 20:48  توسط مسافر  | 

 

قلم می تراشم که از نو بگویم...

 

      نادر ابراهیمی  نویسنده ی بزرگ اثر " اتش بدون دود" می نویسد:

          

                       " سه چیز داغش خوب است  نان  چای  عشق "

 

این سوال برای من از زمان خواندن این جمله مطرح هست که چیزی به عنوان عشق سرد هم مگرتعریف می شود؟.

عشق داغ است و اگر سرد شد عشق نیست مهر ورزیدن یا دوست داشتن است مشخصه ی عشق سوزانندگی و حرارت ان است .

 

 

برای گفتن از عشق دنبال عاشق نباید گشت

         عاشق می سوزد و اسرار هویدا نمی کند

 

 

 

                                 با لای سرم

 

                                   قران بخوان مادر

 

                                      عاشق شده ام

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:38  توسط مسافر  | 

 

 

                                          اینه ای بر دهان می گیرم

                                         بخار می گیرد

                                          پس زنده ام

 

                                                                                            ۶/۱۰/۸۳

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 16:52  توسط مسافر  | 

  

      صفر:  به نام پیر خرابات و حق صحبت او..

        

      یک:  مطلب این پست را قبل از دو پست قبلی نوشته بودم که گویا در پیچ و خم

جاده های دنیای مجازی گم شد .به همین دلیل دوباره ان را می نویسم :

  

      دو:  غزل  مثنوی  قصیده  سپید  نو  .... قالب های شعری هستند که حداقل تو دبیرستان با انها اشنا شدیم ولی طرح قالبی است که به نظر من مورد کم لطفی قرار گرفته.طرح یا هایکو کوتاهترین گونه شعری در جهان است که ابداع ان توسط زاپنی ها بوده و می توانیم نسبت طرح برای شعر سپید را مثل نسبت رباعی یا دوبیتی برای غزل بدانیم . این هم چند نمونه از هایکو های معروف :

 

 

        برکه کهنه                                   کنار برکه ی کهنه

       جهیدن غوکی                               پیر می شود غوک

       صدای اب                                   برگهای ریخته

      

        ماتسویو باشو                              یوسا بوسون

 

 

 

      پاییز خواهد امد

     باید قشنگ ترین دفتر هایم را دراورم

  

    ساکاگوچی گاشینی

 

 

     سه: در اخر یک طرح از احمد شاملو

 

 

                                   اقای دکتر

                                   نیم قلبم اینجاست

                                   نیم دیگرش در اوین است

                                   هر روز تیربارانش می کنند

 

 

 

                                   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:19  توسط مسافر  | 

 

 

                                             نوشت یا رحیم

                                            ترسید عقب بماند

                                           یک نقطه جلو افتاد

 

 

                                                                                                       ۲۷/۹/۸۲

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:3  توسط مسافر  | 

 

 

                                                 گمان می کنم

                                              از نسل ارش است

                                                که وسط قلبم زد

 

 

                                                                                           ۱۵/۹/۸۲

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 0:21  توسط مسافر  |