روی ردیف اخر سرویس دانشگاه کنار پنجره خودم رو مچاله می کنم و انقدر مات منظره ی بیرون و مست صدای شجریان می شم که فراموش می کنم تو ایستگاه پیاده بشم . اتاقی با دکوراسیون سبز ، از رنگ دیوار تا تخت و میز و قالیچه ی کوچک جلوی در . از اهل تسنن شناخت خاصی نداشتم و روز اول که در اتاق رو باز کردم و دیدم داره دست بسته و روی سجاده ی بی مهر نماز می خونه ، حقیقتا ناراحت شدم و چیزی درونم هی غر غر می کرد که به چه ترفندی اتاقم را عوض کنم . نمازش را تمام کرد و چنان لبخند صمیمی و دوست داشتنی زد که دیگر فکرش هم از ذهنم نگذشت و حالا وقتی چند ساعت نباشد ، دلم برایش تنگ می شود .
این چند خط را بپذیرید تا سر فرصت کامل از خجالت دوستان در بیام.
شاه باشی یا سرباز
دست دیگری
بازی ات می دهد
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:51  توسط مسافر
|