تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

 برخلاف تصورم سایت دانشگاه هم جوابگوی نیاز مبرم من به اینترنت نیست و به همین دلیل اندکی تاخیر در به روز رسانی رو تحمل کنید تا شرایط ان شا الله بهتر بشه .


این هم غزلی که قرار بود در این پست بنویسم . منتظر نقد شما دوستان هستم :


مثل خوره افتاده به جانم غزلی شاد

بنویسم و آن را برسانم به تو با باد

شاید ببرم محنت این فاصله ها را

با خواندن جادوی غزل ذره ای از یاد

افسوس که در حنجره ام حرف خوشی نیست

نفرین به تو ای بغض گره خورده به فریاد

هر شب شده کابوس من آن همسفری که

دستان خودش را به تو تا آخر ره داد

تقصیر کسی نیست که جا مانده ام از تو

از طاقچه ی زندگی ات قاب من افتاد

تقصیر کسی نیست که می ترسم از آن روز

از پنجره ، از رهگذره شوم شبش ، باد

شرمنده ببخشید پریشان شده این شعر

ای کاش که بنویسم از اول غزلی شاد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط مسافر  | 

 

کنون که آتش  ِ شکی به دستمان  داریم

برایمان بنویس عاقبت به خیری را

 

چند وقت پیش  می خواستم این شعر رو بزنم ، شعر که نه، چیزی شبیه شعر ، که  شاید از لحاظ ادبی ، هنری ، فرهنگی ، ورزشی ، سیاسی ، ارزشی نداشته باشه ولی فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نیست و این هم مثل آن ترانه ، تجربه ی جدیدی هست . خلاصه شاید از قدیم هم نگفته باشند ولی :  جوان  است و جویای هر تجربه !!

  

دنبال ِ دلیل ِ خوب می گردی این ماه
روزه رو بپیچونی ، به صد هزار راه
واسه بچه حاجیا ، وزیر ، وکیلا
کربلا ، روم و ونیز با آنتالیا
یک سفر، دورهمی، با تور، چار هفته
کل ماه  ِ رمضون اینجوری رفته
اگه مثل ما تو هم " حقوق بگیری"
بهتره کوتاه بیای روزه بگیری
یک مسیر هم می شه رفت راحت و ارزون
واسه مستحق بگیر، تا شیک و اعیون
یک پزشک ِ آشنا سراغ نداری؟؟
خوب بگو روزه می ری زرد و نزاری
چشات از وقت سحر تا قبل افطار
مرغ بریون می بینه مردمو انگار
قندت افتاده دیگه شور شده خونت
لرزش افتاده دو سه روز ِ  به جونت
یک معافیت بگیر خلاص شه باقیش
عید فطر زنده باشی ، حق باشه راضیش

 

پس نوشت : عید فطر را به تمام کسانی که این ماه را برای بندگی خداشون روزه گرفتن تبریک می گم ..... بوی مهر با نسیم خنک از پنجره  می یاد تو و امسال جور دیگه ای منتظر آمدنش هستم ..... پست بعد  با یک غزل به روزم با  این مطلع :

 مثل خوره افتاده به جانم غزلی شاد

بنویسم و آن را برسانم به تو با باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط مسافر  | 

"وقتی سرنگ در پیکرش می زند ، وقتی کیفور می شود و هزار بار زمین را در نئشگی بوسه می دهد.... پوزخند غریبه ها و جگر سوختن آشنایان را نمی بیند! می دانی؟ اصلا سرنگ را برای همین برداشت : تا پوزخند ها و اشک ها را نبیند و در خود تمام شود !

سوزنامه نیست که گریه کنی! نوحه نیست که فغان سر دهی .... تلنگر است که به لرزاندن چهار ستون اعتیاد برخیزیم و همت کنیم:

این خانه می سوزد...... آب بیاور نه اشک "

 به نقل از آفاق (مکتوبات جمعیت امداد دانشجویی-مردمی امام علی (ع))

 

اوایل ماه رمضان بود که در برنامه ای در سالن صدرا سینا شرکت کردم و تنها می دانستم که از طرف  دانشجویان دانشگاه شیراز  برگزار شده، همین . ورودی سالن کسی بلند می گفت : بلیط بهشت... بلیط بهشت  ... نمی خرید؟؟ هنوز گیج بودم و نمی دانستم چه خبر است تا اینکه کسی به عنوان موسس جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع) با نام " اولین برادر بزرگتر" بالای سن رفت و ساعتی صحبت کرد . صحبت هایی که همچون پتک بر صفحه ی فلزی لحظاتم خورد و برای همیشه در زندگی ام موج ضربه اش می ماند .

 آرزو می کنم :

 که یک بار مرغ می خوردم .... یک قطعه کیک .... یک قطعه پنیر مثلثی را تا آخر بخورم ..... یک تیر کمون..... یک جانماز...... یک جفت کفش داشتم که پاره نبود ...... جای سطل آشغال از مغازه  خرید کنم ..... دیگه هر روز صبح و ظهر و شب چایی شیرین  با نون نخورم ...... یک نقاشی قشنگ می تونستم بکشم ...... یک دوچرخه....  یک چشمم کور شده به خاطر مریضیم، یک چشم دیگم کور نشه....

 اولین آرزو ، فلش بکی  شد که من را به یاد برنامه ی تلویزیونی انداخت که مدت ها پیش دیدم ، برنامه ای  درباره ی نگه داری  سگ در خانه ها و مد خرید سگ. یاد خانمی که می گفت برای سگ بولداگ  پسرش هفته ای دو مرغ می پزد افتادم . این ها هر کدام تمام آرزوهای بچه هایی است که در کعبه های مقوایی انداخته اند تا کسی جایی دیگر آنها را برآورده کند . بچه هایی که تصویری از فردا و امیدی در زندگی شان ندارند .دور نیست، جایی در همین سرزمین، انسانی بی ارزش تر از سگ بولداگ است . جایی در همین سرزمین ، چند خیابان پایین تر از برج میلادی که  به بهای  بدبخت تر شدن همین بچه ها ، به بهای  مرگ آرزوهای همین کودکان  ساخته شده . که اگر امروز قطعه کیکی بخورد و یک بار در زندگی اش طعم مرغ را بچشید  شاید فردای بهتری داشته باشد ....

 خیلی خواسته های کوچک و بزرگ داشتم که در راه برگشت از سالن در ذهنم خط خورد . خواسته هایی که به قول موسس این جمعیت  گاهی آنقدر بزرگ  هستند که فقط باید خدا از عرشش پایین بیاید و آنها را برآورده سازد .

هر کسی که بخواهد این موسسه را بیشتر بشناسد و آرزوی کودکی را برآورده کند می تواند به این آدرس ها مراجعه کنه :

سایت جمعیت          www.the1stbigbrother.com

 وبلاگ       www.maktubatejamiat.blogfa.com

 آرزوها                       www.naneveshteha.net

 

 

و شعر ، به امید آنکه بتواند  کمی زخم هایمان را تسکین دهد :

 
هرچه به حساب بوفه خوردیم حلال
از قسمت هم علوفه خوردیم حلال
خوردیم غذای ظهر عاشورا را
نانی كه به نرخ كوفه خوردیم حلال


امروز نشد! به فكر فردا باشیم
در فكر همان روز مبادا باشیم
هر هفته همیشه جمعه ها تعطیلیم
یكشنبه دوشنبه‌ ای بیا تا باشیم

 

یاران وفادار به ظاهر داری
گریه كن حرفه ای و ماهر داری
دلخوش نشو با دعای عهد این قوم
تو قصه كوفه را به خاطر داری!؟

 

كوریم و ندیدیم خدایی هرگز
یكبار نگفتیم كجایی، هرگز
ما كار مهمتر از شما هم داریم
حق داری اگر جمعه نیایی هرگز

 

عباس صادقی زرینی

 

پ.ن:  چند نکته را بد نیست بگم اول اینکه ،بدمان نمی آید ما را هم این ایام از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید و یادی هم از ما بکنید .... دوم  اینکه  بابت تاخیرم هیچ دلیل خاصی جز بی حوصلگی و تنبلی ندارم ....سوم  اینکه هفته ی پیش به امید و لطف خدا در آزمون کارشناسی ارشد در گرایش مورد علاقه ی من و اکثر دانشجویان عمران ، سازه ،قبول شدم . امید وارم این اتفاق نقطه ی عطف بزرگی باشه و دیدم را بزرگ تر کنه ، نه مدرکم را بالاتر ...... چهارم و آخر از همه اینکه خدا از سر آنهایی که ظهر در اوج گرما جلوی همه بطری آب معدنی تگری شان را سر می کشند نگذرد ....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مسافر  |