تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

طبق معمول تابستان های قبل ، شب ها چیزی که  سراغم نمی آید خوابه  . اول کمی تقلا می کنم و امیدوارم که روتختی گرم و نرم قرمزم در خوابیدن کمکم کنه ولی پس از ساعتی تسلیم می شم و قبول می کنم که نخیر ، برای ذره ای خواب تو چشمام نیست و سنگین تره که به فکر سرگرمی باشم  و ساعت 3 نیمه شب چه کاری جز خواندن کتاب و روزنامه  می شه کرد؟؟ اینگونه شد که دست به خوندن کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریه می کنم " نوشته ی پایولو کویلیو  بردم که یک ماهی هست از طاقچه پشت پنجره به روی میز کامپیوتر و از روی میز به قفسه کنار آن جابجایش می کنم  . از کتاب های کویلیو "خاطرات یک مغ " ، "کیمیاگر" ،"مکتوب" ، " کوه پنجم" و " شیطان و شاهزاده پریم " آن را قبلا خواندم که" کیمیاگر" اولین آن بود . هنوز هر کتابی از این نویسنده را می خوانم هیچ کدام در نظرم به زیبایی و انسجام" کیمیاگر" نیست . ساعت 11 صبح شده و هنوز نخوابیدم و این بار "ملکوت " بهرام صادقی را به توصیه ی پینوکیو می خونم . سبک نوشتن و تخیل قوی آن به نوشته های خارجی شبیه تر است  و از خواندن آن بیشتر لذت می برم . 

 

 ترانه سرایی برخلاف تصور خیلی ها کار آسانی نیست . به قول ابراهیم حاتمی کیا می خواهم آن را تجربه کنم و مسلما برای رسیدن به یک کار خوب راهی جز استفاده از نظرات و نقد های دقیق شما دوستان ندارم . پس لطف کنید ، بی تعارف و از دید یک منتقد نظرتان را بگید :

 

تو گوشت زمزمه کردم

بذار خاطِرَت بمونه

هر کی از دلم گذر کرد

تو رو خط به خط بخونه

 

پیش تو چیزی نمونده

از من و کوه غرورم

دیگه بی تاب خودش نیست

دل ساکت و صبورم

 

مثل زخمه با حضورت

رو سه تار زندگیمی

خدا رو با تو شناختم

تو نماز بندگیمی

 

کاش می شد طلسم راهو

مثل دیو قصه ها کشت

هی نگو نمی شه له کرد

سرنوشت تلخو با مشت

 

واسه ی همیشه بگذار

توی یاد تو بمونم

بعد تو به افتخار ِ

داشتنت غزل بخونم

  

 پ.ن : ابراهیم حاتمی کیا در پی انتقادات زیادی که بخاطر ساخت فیلم "دعوت" بهش  شده بود ، در مصاحبه ای  گفته بود :" بگذارید تجربه کنم " 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:37  توسط مسافر  | 

 

آقا بیا که زخم دلم تازه گشته است

آقا بیا که صبر زمان پاره گشته است

 

 هی نوشتم

نوشتم که شاید

این قلم شعر نابی بزاید

خط زدم هی نوشتم

که این بار

آن چه باید شما را

 ببارد

شرمم آمد بگویم که مولا

خسته از انتظار صدای...

آه شرمنده تر

 چون نخواندم

جمعه ای از فراغت دعای...

منتظر؟!

 نه ، گمانم که شاید

چشم بر راهتانم که شاید ...

   

باید بابت تاخیر من رو ببخشید  . در عوض مهمان غزل زیبایی هستید :

 

 آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا
اصلا به اين نوشته بگوييد « داستان«

من خسته ام فقط از «خاک»، از زمين
از طعنه هاي «آتش» و از آخرالزمان!
 
آقا اجازه! سير شد از ما خداي عشق
از بس به جاي داغ تو خورديم حرص نان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير
باران بگو که باز ببارد از آسمان

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو؟
اقا اجازه هست؟! نه در اين و نه در آن

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»
در زير دستهاي نجيبت بده امان!
 
آقا اجازه............................!
.......................................!

باشد صبور مي شوم اما تو لا اقل !
دستي براي من بده از دورها تکان

 

مژگان عباسلو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط مسافر  | 

 

سال اول دانشگاه ، علاقه ی خاصی به مطالب برد های راهرو ها داشتم ، که پوستر مسابقه ی شعری از طرف گروهی از بچه های دانشکده ی ادبیات را  در یکی از همین برد ها دیدم و تصمیم گرفتم در مسابقه شرکت کنم . دو سه هفته بعد روی همان برد، اسامی برند گان و برنامه ی یک شب شعر در تالار دانشکده ی حقوق را زدند ،که سه نفر اول  اشعارشان را بخوانند. نه اشتباه نکنید من جزء آنها نبودم، که اگر بودم به عقلشان شک می کردم . خلاصه در شب شعر شرکت کردم و مشتاق بودم اشعار برندگان را بشنوم ، که نکته ای تمام لذت شنیدن اشعار را خراب کرد  . سه نفر اول مسابقه از اعضای  قدیمی همان گروه برگزاری مسابقه بودند که ظاهرا دو جایزه ی اول همیشه به خودشان می رسید . این نکته فراموشم شده بود تا چند شب پیش که در بی خوابی های تابستانه ، گشتی در وبلاگ های جورواجور داشتم که به وبلاگی بر خوردم که روند آن به این صورت بود که ، عکسی را در یک پست می زد و بقیه یک هایکو برایش در قسمت نظرات می نوشتند و در پست بعد بهترین ها را انتخاب کرده و نوشته بودند  . نکته ای که اینبار هم شاهد آن بودم هایکو های فوق العاده ضعیف افرادی که همیشه هایکوهایشان انتخاب می شود بود .

به این فکر می کنم که شاید انتخاب شعری در مسابقه ای و خواندن آن در جمعی اگر  افتخار کوچکی هم نباشد ،مایه ی خوشحالی است، ولی انتخاب هایکویی بین چندین هایکو در وبلاگی بین میلیونها وبلاگ همین اندازه خوشحالی را هم ندارد که بخواهد روابط بر آن حاکم باشد .

 

دلم برای طرح تنگ شده بود :

 

لبخندت

انرژی هسته ایست

 

*

بالای قله

چیزی نیست

جز منظره ی پایین

 

*

فالگیر

از دروغ خسته است

تلخ می گوید

 

*

 درد را

از هر طرف  بخوانی

همان قدر تلخ است

 

*

قهریم

ادکلنت را

بوسه می زنم

  

 

پ.ن.  دو حالت بیشتر ندارد . یا رهگذری که گذرش همیشه به اینجا می خورد این بار هم نظر می گذارد یا نمی گذارد . البته اگر نگذارد هم ، کسی به نیابتش نظر می گذارد . در هر صورت بد نیست بگویم آن جلسه ی شب شعر را با همان رهگذر رفتم و خیلی هم خوش گذشت  . خودم گفتم که جای گله نباشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:15  توسط مسافر  |