تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

چیزی حدود پنج سال می گذرد، شاید کمی بیشتر ، ساعت ها در دنیای مجازی از وبلاگی به وبلاگ دیگر تنها به دنبال شعر بودم  و  بهترین روز های زندگی ام راگذراندم، که بی شک دوباره باز نخواهد گشت. نه حتی برای من که حتی برای شاعرانی که آن روزها ، آنها هم دغدغه شان شعر بود و شعر و امروز به ندرت آن شور و احساس را در وبلاگ ها و اشعارشان می بینم. وبلاگ هایی که گاهی چند سال است به روز نشده  . آرام پشت سرم ایستاده و نگاهی به من و صفحه ی مانیتور می کند که مشغول خواندن اشعار یکی از همان وبلاگ ها هستم و می پرسد:" چرا هیچ وخ  مطلب مربوط به رشتتو نمی خونی؟؟ "تنها پاسخی که به او می دهم این است :" اینم یک بخش از منه "

 

 

من ميروم جايی که جای ديگری باشد

از شانه های تو پناه بهتری باشد

يک عمر صرف ات کرده ام ديگر نخواهم کرد

غيراز تو شايد مثل رفتن مصدری باشد

عيبی ندارد هرچه ميخواهی ببارانم

بگذاراين پايان گريه آوری باشد

آنکه تمام هستی اش را سوخت پای تو

نگذاشتی يکبار مرد ديگری باشد

پرواز را از تخم چشمانم درآوردی

حالا چه فرقی ميکند بال وپری باشد؟...

مهدی فرجی

 

  کمی گذرتان به دنیای شعر معاصر خورده باشد بدون شک علی اکبر یاغی تبار را می شناسید که استادانه ترین اشعار را سروده و  نیازی به تخصص ادبی خاصی برای پی بردن به آن نیست . اشعار ش را جور دیگری دوست دارم:

 


كنون كه وضعيت روزگار عادي نيست
بيا چو بيد بلرزيم اگرچه بادي نيست

دلاوري كن و خوش باش، پهلوان‌پنبه!
كه خون رستمِ ما گردنِ شغادي نيست

به دست‌خورده‌ي مردم بيا و راضي باش
اگر نصيب تو يك عشق انفرادي نيست

بهشت نسيه خريديم و دل‌خوشيم به آن
مسلّم است كه اين فكر اقتصادي نيست

مزاج دم‌دمي تو بيان‌گر اين است:
به وعده‌هاي خداي تو اعتمادي نيست

و عشق؟! شاعر بي‌بندوبار ساكت باش!
در اين مقال مجال دهن‌گشادي نيست

 

علي‌اكبر ياغي‌تبار

  

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:52  توسط مسافر  | 

 

به روان شناسی علاقه دارم ولی تا الان کمتر پیش می آمد که جذب خواندن کتاب هایی که شامل راه های موفقیت ، نکته هایی برای زندگی بهتر، روش های پیشرفت کاری و کتاب هایی از این دست می شدم . اولین چیزی که من را برای خواندن کتاب "لحظه های ناب زندگی" ترغیب کرد نام نویسنده ی مشهور آن بود :" باربارا دی آنجلس" یکی از بزرگترین روان شناسان دنیا . کتابی که طبق گفته ی نوشته ی روی جلد می خواهد راز شادمانی واقعی را پیدا کنیم . اینکه من با خواندنش به این راز دست یافتم یا نه برایم مهم نیست ، مهم این است که این کتاب ارزش خواندن را داشت و با آن دید تازه ای نسبت به خیلی چیز ها که روزمره شده و نسبت به آن ها بی توجه بودم ، پیدا کردم . قسمتی از آن را با تیتر "حمله ی روانی تکنولوژی" انتخاب کردم که خواندنش خالی از لطف نیست :

 .....اخیرا از یک جامعه شناس شنیدم که با کمک ماهواره ها و تلویزیون و رایانه، من و شما در یک روز از زندگی مان بیشتر از اجدادمان در هزار روز اطلاعات دریافت می کنیم !! این یعنی مغز ما در بیست و چهار ساعت باید مقدار اطلاعاتی را پردازش کند که قبلا در بیست و چهار هزار ساعت پردازش می کرد . پنجاه سال پیش ، اجدادمان اطلاعات راجع به جنگ جهانی دوم را از طریق روز نامه و تلویزیون دریافت می کردند که بدون تصویر و صدا بود و مربوط به چند روز پیش بود و قدری از زنندگی واقعیت خود را از دست می داد ،اما امروز فقط اخبار جنگ ، مرگ یا بلایای طبیعی را نمی دانیم-انچنان شاهد آنیم که گویی خود در صحنه حضور داریم .این فشار بیش از حد تحمل در زندگی یک فرد است چه رسد به اینکه روزانه باشد .روان آدمی تنها می تواند مقدار معینی از اطلاعات را پردازش کند و بیش از حد آن مقدار باعث نقض عمکرد روانی می شود .درست مثل اینکه جریان برق بیش از حدی از یک سیم عبور می کند که باعث ذوب و یا سوختن سیم می شود .......

 امروز مطلب جالبی را در روزنامه ی جام جم تحت عنوان " انگلیسی ، زبانی مردانه" خواندم . اینکه فمنیست ها معتقدند زبان انگلیسی در طول تاریخ وسیله ای برای تسلط و اعمال قدرت مردان علیه زنان بوده است  . نا خود آگاه به یاد صحبت های معلم کلاس کانون زبانم افتادم که شش سال پیش ساعت ها سر کلاس بحث می کرد که چرا به یک دختر بچه اسباب بازی وسایل آشپزخانه هدیه می دهند و به یک پسر بچه اسلحه و ماشین ؟ این طرز فکر را از همان ابتدا در ذهن یک دختر بچه  تلقین می کنند که کار خانه وظیفه ی توست .

  از همه ی هیا هوهای دنیا کنار می کشم و خودم را کنار سر رسید پر از خط خطی هایم می بینم . لطفا نقدش کنید و آن را از دید خودتان اصلاح کنید :

 

 تلخم چو قهوه، گس چو شرابی که سال را

ماندست تا بیفکند از پا محال را

من بیست و چند ساله که گم مانده ام هنوز

پیدا نمی کنم من مجهول حال را

در من توان پر زدن افسانه است و بس

پس، می دهم به هر که بخواهد دو بال را

در سینه جا نمی شود این حجم بی کسی

هی زیر و رو نکن ته فنجان فال را

من مومنم به معجزه ات کی شود دمی

پیغمبری به هم بزند این روال را

روزی سراب زندگی ام آب می شود

آه، آب می شود چه خوش است این خیال را

در دور دست مبهم خود نقش می زنم

دریای بی تلاطم و آبی زلال را

من را بغل گرفته غم و غربت و غروب

گم کرده خنده بر لب من این مجال را

بیهوده داد می زنم از عمق جان خویش

غم واژه های بی رمق شعر لال را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:11  توسط مسافر  |