تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

در پیش چشمانم خداوندیست

از جنس آدم روح پروانه

 

 

دوست داشتم این پست را که چند روز پیش نوشتم ، دیروز می زدم ولی مسافرت کوتاهم این را به تعویق انداخت . با کمی تاخیر بپذیرید :

 

یک روز فقط یک روز برای اینکه یادم بیاید هستی ام را، امروزم را مدیون انسانی، نه ، مدیون فرشته ای هستم که فردایم را دعای نیمه شب و دستان بلند شده اش بر آسمان می سازد . و من  کودکانه می ترسم  از روزی که نگاه مهربان و دعای خیرش بدرقه ی لحظات سخت و بزرگم نباشد و من را میان انبوهی نگاه سرد و دستان بی تفاوت رها کند. کاش می توانستم کمی از محبت مادرانه ات را بیان کنم و آه.. که ازجبران دریای مهربانیت عاجزم .

 

من

خیره خیره

چشم می دوزم

بر او که دارد شعر می ریزد

در استکان چایی که می نوشم

بر او که دارد عشق می سازد

هر روز بر گرمای این آتش

.

.

من

خیره خیره

چشم می دوزم

بر او که دارد مهر می گوید

در گوش جانم مثل لالایی

در لحظه هایم رد نوری از

این زن نماد عشق و زیبایی

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:29  توسط مسافر  | 

 

حسام الدین سراج می خواند و با او زمزمه می کنم :

 

روزی که با تو بودم

                     با تو بودم

                                         در زیر چتر باران

گفتی خوش است بودن

                                           گفتم کنار یاران

                                                    گفتم کنار یاران

 

چشمانم را بسته ام و در خیالم باران می بارد .موسیقی سنتی همیشه برایم جایگاه ویژه ای دارد و بجز علاقه فراوان برای ان قداست خاصی  قایلم .

  

مادرانه می گوید : " چقدر می شینی پای کامپیوتر .خسته نشدی؟ انقدر چشاتو دوختی به این صفحه ی شونزده اینچی  ضعیف می شه هاا" لحن بیانش مهربان است و ذره ای به قول یکی از دوستانم خشانت در آن نیست و این یعنی کار از نصیحت گذشته، دارد نگران کننده می شود . چشمهایم حتی ضعیف هم بشود چاره دارد . یک عینک ته استکانی دسته شکسته که با کشی روی چشمم بماند هم کفایت می کند . خاکستر دلم را باد برده است ، آن را چه کنم؟؟ چقدر دلم برای ایوان بزرگ خانه ی مان تنگ شده که غروب، خورشید  به سختی خودش را بین خانه های کوتاه و بلند  جا می کرد و ساعت ها کلنجار رفتن و آخر سر کوتاه آمدنش را تماشا می کردم ،اینجا آسمان نداریم  فقط از دنیای بیرون یک بالکن پنج متری است که آن هم سهم عابرین کوچه مان می شود . آرام می گویم:" برگردیم خونمون؟". ایستاده در چهارچوب در اتاق و با همان لحن می گوید:"  چی گفتی؟؟...یکم از خونه برو بیرون . برو خیابون" در چشمان منتظرش نگاه می کنم . شیراز توکیو نیست سه روز از خانه بیرون نیامدی گم شوی .نهایت تغییرش عوض شدن گل های خیابان هاست که جای  بنفشه ی بنفش با خال  زرد ، بنفشه زرد یک دست بکارند . به خودم می آیم همچنان منتظر ایستاده ، فقط می گویم : " نوزده اینچ مادر من "

  

 

آی جادوگر قلم در دست

این پریزاد شهر رویا ها

بی تو دریا برای او قفس است

قصه را جور دیگری بنویس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:46  توسط مسافر  | 

 

راجع به گرایش تدریس و تحصیلی اش می پرسم و هر سوالی را با جملات نیمه فارسی نیمه انگلیسی توضیح می دهد و نهایت هم در همه سوال ها به این می رسد که من چیز دارم  –به علت غلظت و سرعت  بالای تلفظ متوجه نشدم -  خودش بعد فارسی اش را می گوید که تعصب دارد نمی تواند کمکی کند . یک لحظه در دلم می گویم گفتن فارسی این کلمه اینقدر دشوار و غیر روتین بود واقعا؟؟!! بیان انگلیسی اصطلاحات درسی مناسب تر است و گاهی مواقع ترجمه ی فارسی یک اصطلاع علمی آنقدر غیر ملموس و بد است که با انگلیسی اش راحت تر کنار می آیی ولی کلمه ای مثل تعصب ..... تشکر می کنم و از دفترش بیرون می آیم بدون اینکه چیزی به اطلاعات نداشته ام اضافه شود و دلیل آن صحبت کردن نیمه انگلیسی او نیست بلکه تعصب است .

 

کلمه ی سانسور چند وقت است ذهنم را مشغول کرده .نه سانسور فیلم های سینمایی بلکه سانسور خودمان فرهنگمان شخصیتمان ....با افتخار می گوید:" من به کسی چیزی تعارف نمی کنم هر کی هر چی  خودش می خواد برداره ... تنم خورده به یه تهرونی... دیگه دوره ی تعارف کردن گذشته" ... یاد روز هایی افتادم که یک صبح تا ظهر وقت می گذاشتیم و با چه ذوق و شوقی برای بازیمان وسایل پزیرایی از مهمان را آماده می کردیم و بعد هم مهمانی بود و تعارف چیز های کوچکی که داشتیم و نداشتیم .... آن همه لذت و زیبایی مهمان نوازی را به بهای پوچ با کلاس ، به روز یا روشن فکر نمایی کنار گذاشته ..... اگر واقعا به روز شدن این است من ترجیح می دهم  قدیمی و دیروزی بمانم .

 

 

 زحمت تشخیص دو بیت ،دو بیتی یا رباعی بودنش را به آقای حسینی می دهم که همیشه این نکته ی مهم را یاد آور می شوند و مرا مورد لطفشان قرار می دهند :

 

 

بانوی آب و نور و آیینه

قلب تو قران ،جلد آن سینه

من را رها از خود مگردانید

تا روز محشر ، صبح آدینه

 

******** 

بانو امید آخر این قلب خسته

قلب من از صد ضربه ی مبهم شکسته

دستی بکش هر جا ضریح و مرقدی هست

هر جا گره تنها به امید تو بسته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:59  توسط مسافر  |