تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

خیلی وقت بود به خواندنش تشویقم می کرد و با اینکه به سلیقه اش اطمینان داشتم ولی دست و دلم به خواندنش نمی رفت . دلیلی هم ندارد داشتن وقت آزاد به تو دل و دماغ خیلی کار ها را بدهد . چند صفحه اش را با حوصله برایم خواند تا اشتیاقم بیشتر بشود و من همچنان در آن بی حوصلگی با خودم کلنجار می رفتم . شاید خواندن "عشق سال های وبا " مرا به وجد آورد و به یاد این افتادم که چهار سال منتظر همین فرصت بودم تا ساعت ها بدون دغدغه ی درس و امتحان روی تخت دراز بکشم و بدون وقفه کتاب بخوانم . ادعا نمی کنم که کتاب زیاد خوانده ام ولی کتاب های خوب کم نخوانده ام و به نظرم "باد بادک باز" نوشته ی خالد حسینی یک افغانی مقیم آمریکا، شاهکار بزرگی است که در پنج ساعتی که مشغول خواندن سیصد و شصت و هشت صفحه اش بودم بارها ناخوداگاه گریه کردم . داستان آنقدر ملموس و باور پذیر بود که به سختی می شود باور کرد تخیل نویسنده است و با خودم می گویم حتما ریشه ای در واقعیت دارد . فرصت خواندن آن را مدیون خواهرم هستم که امیدوارم باز هم مسیرش به دکه ی کتاب فروشی بخورد .

  کتاب زنان ونوسی مردان مریخی را خوانده اید؟ در قسمتی از آن نوشته زنان ونوسی هنگام ناراحتی دوست دارند راجع به آن صحبت کنند ولی مردان به غار تنهایی خود می روند و دوست دارند در خودشان حلش کنند و بعد از بر طرف شدن ناراحتی از غار بیرون می آیند.من در این مورد زن مریخی هستم  . اینکه کتاب اشتباه نوشته یا من اشتباه هستم را نمی دانم فقط می دانم که  زمانی که تکه ای خشم و ناراحتی هستم ،دوست دارم چند روزی را با خودم باشم و هر صحبتی برای تسکینم نتیجه ی معکوس دارد .

 

 نمی دانم چیست .فرقی نمی کند . گوشه ی سررسیدم نیمه شبی خط خطی اش کردم :

 

یک لایه کم بود

دو جداره اش کردند

و یک توری ظریف آهنی

که باد هم نوازشت نکند

دست تو به بوسه ی باران نرسد

و دست گنجشک ها  به دانه

تنها اجازه داری

از پشت توری فریاد

.

.

نه آن را نداری

سگ همسایه ی بغلی خوابیده

 

 ********

 

بگو

اعتراف کن

عاشقانه هایم را

حراج کدامین دل بی تراش کردی؟

به کدامین دوره گرد فروختی؟

به قیمت چند بوسه؟

آه

آه عاشقانه های من

تکه های کوچک روحم

نبض لحظات زندگی ام

مرا ببخشید

که ساده به تاراج رفتید

مرا ببخشید

.

.

بگو

اعتراف کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:27  توسط مسافر  | 

 

کمی از این روزها

 فیلم "میلبونر زاغه نشین" را دیدم و به نظرم  مثل قهوه، تلخ ولی دوست داشتنی بود . کتاب "عشق سال های وبا" نوشته گابریل گارسیا مارکز را تمام کردم .درباره اش همینقدر کافی است که تا ساعت سه نیمه شب می خواندم و دلم نمی آمد رهایش کنم .

 تعریف می کند که صبحی که برای دیدن بیماران به خانه ی بهداشت ده رفته بود و خودش به آن "ده گردشی" می گوید ، پیر مردی می آید و می گوید :" پیر شی بیا خونه... نمی تونیم بیاریمش اینجا" همراهش می رود و در چهار چوب  در خانه که قرار می گیرند، پیرمرد بلند می گوید:"سوسانای من بیا ...خانم دکتر اومد "

 پنج، شش سال بیشتر ندارد .کیف صورتی کوچکی دارد که بند باریک و بلندش را کج دور گردنش انداخته . چشمان درشت و لب های غنچه ای دارد و با ظرافت در کیفش را باز می کند ،چیزی از آن بیرون می آورد . یک موبایل تا شو اسباب بازی است .دکمه ای را فشار می دهد و صدای آهنگش بلند می شود . موبایلش را در گوشش محکم گرفته و با لحنی خانمانه  می گوید :" سلام جومونگ ... خوبی؟.... کی میای از مکه؟"

  هنوز تمام خریدمان را به اتمام نرسانده ایم که مادرم ساعت را نگاه می کند و ناگهان می گوید :"وای ...دیدی چی شد...جومونگ شروع شد... حالا باید تکرارش رو فردا نگاه کنم ببینم اولش چی شد ". مسیر را عوض می کند  و چراغ سبز نشده حرکت می کند .

 قرار است که پروزه ی صد و پنجاه صفحه ای ام  را به دوستم بدهم تا مثل من نخواهد  برای هر صفحه از محاسباتش به قول قدیمی ها ساعت ها دود چراغ بخورد و پشت در اتاق اساتید منتظر تایید راه حلش بایستد. عجله دارد و برنامه ی طول روزش پر است، می گویم :" خوب شب بیا اشکال نداره  ...نزدیکیمون کپی هست " با تعجب می پرسد:"مگه جومونگ نگاه نمی کنی؟؟" .

 نمی دانم مشکل از من است حتما که از برنامه ی مورد علاقه ی یک کشور که هیچ ،جمعیت زیادی روی این کره خاکی خوشم نمی آید . این سوال  تازه ای هم نیست خیلی وقت است در ذهنم است، از زمانی که سریال های یانگوم و تاجر پوسان و امپراطور دریا پخش شد و من هیچ کدام را ندیدم .

 

 کمی از خودم:

 

بو ی عطر پیرهنش

در وجودم پیچیده

مرا حد بزنید

 

تسبیحی پاره شد

گنجشک ها

روزی شان را بردند

 

آیینه ات دریاست

تصویر تو ماه../ی

 

دلش دریاچه ی نمک است

که دائم شور می زند

 

 

شالی افتاد

نگاهی آن را برداشت

باد نمی آید

 

 

کمی از دیگران: 

تصمیم گرفته ام هر از چند گاهی شعر زیبایی از دیگران بنویسم :

 

آهو

 

پيشانيم را بوسه زد در خواب هندويي

شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم

در سينه ام پر مي زند شب ها پرستويي

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم

هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي

از كودكي ديوانه بودم ، مادرم مي گفت

از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت

در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي

بيچاره آهويي كه صيد پنجه شيري است

بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي

اكنون ز تو با نا اميدي چشم مي پوشم

اكنون ز من با بي وفايي دست مي شويي

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد

من مايه رنج تو هستم راست مي گويي

 

ابوالفضل نظري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط مسافر  | 

 

 صفر - فالی می زنم و این بیتش دلم را آرام می کند :

                                           دور فلکی یک سره بر مسند عدل است

زنهار که ظالم نبرد راه به منزل

 

یک - صورت گردی دارد ، چشم هایش کمی چپ است و یک لبخند نمکین که  لحظه ی اول روی لبانش است . کمی که خیره نگاهش کنی چشمانش را می بندد و لبش را  جوری جمع می کند که  انگار به شیشه چسبیده. هر چه بیشتر دقت می کنم کمتر می فهمم که اول چشمانش را می بندد یا لبانش را غنچه می کند . غنچه ی لبانش هم مثل صورتش گرد است فقط سرخ مثل گونه هایم . دوباره چشمانش را باز می کند و با همان لبخند نمکینش نگاهم می کند . این اولین بار است که دست و دل باز شده ای و دوازده تا از آن را پشت سر هم فرستاده ای ، چند بار شمرده ام .  همه شان  با هم همین کار را تکرار می کنند ومن حس رهبر ارتشی را دارم که دارد از سربازانش سان می بیند و به این فکر می کنم که بدون این شکلک مسنجر چیزی کم داشت .
 

 دو - چیزی نوشته ام :

یک روح پری سرشت ، باشم شاید
بی رحمی سرنوشت ، باشم شاید
در حافظه ام نمانده روزی را که
یک زاده ی خاک و خشت ، باشم شاید


 
رفتی ،برو اما کسی اینجا نشسته
امید برگشت تو دارد گرچه خسته
هر لحظه ای شک می کند برگشتن ات را
نذرت دخیلی بر درخت خانه بسته

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط مسافر  | 

 

نشسته ام سر گذر و به رفت و آمد ها نگاه می کنم . جلو چشمم می آیی و بدون اینکه بتوانم بگویم سلام ، نه حتی بدون اینکه بفهمی دارم تماشایت می کنم می روی . نمی دانم چرا کسی در من می گوید می فهمد ،مسیرش کوچه ی علی چپ است ، به گذر شما نمی خورد . همیشه چیزی غیر از آن فرشته و شیطان وجود همه، که گاه گاهی می آیند و رشته ی امورم را در دست می گیرند هست، که با من حرف می زند . اسمش را هر چه می خواهید بگذارید :حس ششم ، همزاد ، کودک درون ، ذات احتمالا خراب ... فرقی نمی کند ولی از آنجایی که بیشتر از من می فهمد اسمش را "عقل کل "می گذارم .بس است  حس لحظه ام را خراب نکن عقل کل ! داشتم از او می گفتم . از اینکه همیشه ساعتی با بقیه کلنجار می رفتم تا بیایم و به همین خاطر دیر می رسیدم و با عجله سلامی می گفتم که بدانی آمده ام ،که نروی . آنقدر به دیر آمدن و زود تر از تو رفتن عادت کرده بودم که وقتی برای اولین بار بدون کلنجار با کسی – که احتمالا می داند نیستی که چیزی نمی گوید- سر گذر نشستم  و آمدن و زود رفتنت را دیدم، دلم مثل ذغال توی آتش گردان داغ شد  و به قول خودت چیزی توی گلویم نبود ولی الان آمد سخت است بی انصاف . شما که غریبه نیستید اصلا نشسته بودم که بیاید و حسرت سلامش را به دلم بگذارد ،کاشکی صاعقه ای، رعدی، آتشی ، چیزی بیاید که برای لحظه ای حواسم را لحظه ی بودنت پرت کند .عقل کل در گوشم می گوید:  خودت را ... فرض کردی یا بقیه را که قبل از ساعت آمدنش منتظر می نشینی و بعد حسرت می کشی و تازه  آرزوی لحظه ای حواس پرتی می کنی ؟؟ شما به بزرگی خودتان ببخشید، عقل است دیگر ، کل و جزءش فرقی نمی کند ، دل تنگی حالی اش نمی شود .

 با سوز می خواند ، اگر نمی خواند هم دربساطم داشتم . کاش تو هم بشنوی ... کمی فقط کمی عاشقت کند ... من را که ...

 روز گاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

.....

بقیه اش هر چه می خواهد باشد

 

 

حسن فتحی را بخاطر ارادت همیشگی اش به کلاه مخملی ها بیشتر دوست دارم .

 

 

رو تن  ِ چوب ِ در ِ دروازه قرآن

با گلایه هی نوشتم :

لوطی شرط معرفت نیس

بری و خبر بدن چلچله ها که تک سوارت

یک سحر، بی آینه قرآن

بی خبر رفته که آب پشت سرش نریزن حتی

...

مثل قبل می خوای بگی :

واس خاطر چشم سیاته

که تو بازیش دل من همیشه ماته

من فقط لوطیه زیر ِ گذر ِ پنجَرَتونم

صب تا شب،  سینه سپر، منتظر خنجرتونم

به همه مردای دنیا  َقسمِت ،که قابلت نیس

میون خاطرخواهات اسممو ننویس

من پاپتی فقط ستاره دارم

حیفه قربونیه من شه، آسمونت

تو که کهکشون برات

هدیه میارن عاشقونت

...

تو دل پلنگ خستم 

کجا عشق کهکشونه؟

روی تیشه ی کی جز تو

جای زخم بیستونه؟

تا بلند شه سایه ی قد تو باز

 رو سر یارت

تا به چار طاق ِ در ِ

 دروازه قرآن برسه گرد نگاهت

هی غزل سر می بره نذر تو یار چش سیاهت

بگو بر می گردی چش به رات نشستم اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط مسافر  | 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

این روز ها فرعونی هستم که در هجوم سیل تلخی های زندگی دست و پا می زند و از او کمک می خواهد  و می ترسد از اینکه ان گونه که گفته مهربان نباشد.

 که اگر دستم را نگیرد .............. نه می دانم مهربان است .

 

  

وزن و قافیه ها دست و پا گیرند . فارغ از قیدشان بخوانید:

 

این شانه ها ،تحمل این غم ؟ نمی شود

یک دم  ز  اتش  جگرم  کم نمی شود

من مرد ان نی ام که صلیبی به دل کشم

در گوش من نگو که تو محکم ..نمی شود

یک لحظه ارگ سینه ی من را تکانده ای

دیگر نساز خوب من  آن بم نمی شود

ای کاش  کینه ای به دلم بود  بعد تو

با اب دیده  داغ تو مرهم  نمی شود

شیراز و آب رکنی و سرو و شراب اصل

بی سایه ی حضور تو یک دم نمی شود

هی فال می زنم که بگوید من و تو یار

در شعر های شیخ اجل هم نمی شود

 

*****

 

با گریه دست می کشم از دشت گندم ،آه

حوِّای  روزگار  تو  آدم  نمی شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:1  توسط مسافر  | 

 

یک عینک قدیمی دارم که از ده دوازده سال پیش هر وقت از فهمیدن دنیای اطرافم خسته می شم می گذارم روی چشمم و همه چیزرا مثل همان سال ها ساده می بینم . اب نبات چوبی قرمز را خودم زود می خورم که زرده  با مزه ی نباتش گیر خواهرم بیفته  و اخرش هر کسی زود تر به ادامسش رسید ادامسش بزرگتره و ان روز رییسه .

 

 

تا گربه ای نظر نکند جوجه ی مرا

هر هفت شنبه ها

یک ماهی قشنگ گلی نذر می کنم

حوض بزرگ مسجد یک کوچه بعد را

 

 

می خوام ترانه ساز دنیای تو باشم

اسم تو رو صدا کنم دوباره پاشم

شب تا سحر برات می رم ستاره چینی

اجازه هس تو قلب کوچیک تو جا شم ؟

 

 

لبمون به روی گونش نرسید

سرمون به روی شونش نرسید

این بارم مثل تموم قصه ها

کلاغه به اشیونش نرسید

 

 

ای بی تو دردسر شده سر دردم

من از فراغ تاب نیاوردم

ای مهربان به کلبه ی چشمانت

گل نه ولی، چراغ که اوردم

 

 

اری قلم چون چوب جادو سحر می سازد

وقتی که بر کاغذ نشیند شعر می سازد

هر شب که می خواند برایم وردها را

از کوه دلتنگی برایم مهر می سازد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط مسافر  |