بیستون تلخ ترین منظره ی شیرین است
(علی اکبر یاغی تبار)
عصر ارامی را با هم گذرانده بودند . لحظه ی خداحافظی در چشمان دختر نگاه کرد و گفت : "می خوام یک چیزی بهت بگم . می دونی چیه .. اا.. خوب راستش " نفس عمیقی کشید ،نمی توانست در چشمانش نگاه کند ، در حالی که به زمین نگاه می کرد گفت: " چشات دیگه برق قدیم را نداره" دختر بهت زده مکثی کرد و گفت :" چی؟ یعنی چی؟ از چیزی ناراحت شدی؟" پسر با چهره ای گرفته گفت :" نه نه اصلا... نمی دونم چی بگم ... خوب .. نیست.... برق تو چشات دیگه نیست ." گیج بود و معنی حرف های پسر را نمی فهمید، لبخند کم رنگ لبانش محو شده بود. تا دیدار بعد ساعت ها به حرف او و علتش فکر می کرد: " کاری که نکردم که ناراحت بشه .حرفی هم که نزدم بخواد به دل بگیره. لابد فکر می کنه مثل قبل دوسش ندارم .این دفعه از احساسم بیشتر باهاش حرف می زنم .چند وقتی هست از این حرف ها با هم نزدیم . بهش می گم تنها کسیه که خودمو باهاش تصور می کنم ،بهش افتخار می کنم..... " قبل از اینکه سفارششان را بیارند شروع کرد به گفتن حرف هایی که با خودش مرور کرده بود تا کاملا احساسش را در جملات گنجانده باشد . نوشیدنی شان تمام نشده بود که پسر پس از این مدت سکوت ، به سختی در چشمانش نگاه کرد و گفت : " خوب می دونم تمام این حرف هات رو ... من شکی ندارم ....ولی یک چیزی هست که ...که چشمات دیگه برق قدیم را نداره ...نمی بینمش....نمی دونم چیه .... مثل قبل نیستی" بغض گلویش را فشار می داد، سرش داغ شده بود و چشمانش می سوخت . حرفی نزد تا مبادا لرزش صدایش مشخص شود . ارام گفت :" باید برم .خداحافظ" ومیز را ترک کرد. تا خانه هجوم افکار مختلف بود که به سرش می زد."وقتی میدونه چقدر دوسش دارم ...چقدر برام مهمه....بهش شک نداره ...پس چیه دیگه ...چی مثل قدیم نیست ... خدایا ..از ظاهرم خسته شده ..می خواد به خودم بیشتربرسم شاید.... خودش اخه گفته بود همین جور ی که هستی رو دوس دارم ...این دفعه تیپم را عوض می کنم شاید..." تا به خانه برسد کمی ارام تر شده بود و برای ارامشش جملاتش را مرور می کرد و به دیدار بعدی و تغییراتش فکر می کرد . با اعتماد به نفس نشست پشت میز و لبخند ملیحی زد . حجم قلبش را در هر ضربان حس می کرد و گونه هایش از هیجان می سوخت.منتظر عکس العمل متفاوتی از پسر بود . سراپا گوش بود تا نظرش را راجع به تفاوت ظاهرش بگوید . پسر بی تفاوت به همه چیز نوشیدنی اش را هم زد و سرش را بلند کرد . چشمان دختر لبانش را دنبال می کرد تا چیزی را که می خواست از او بشنود . در چشمان دختر خیره شد و پس از مکث کوتاهی گفت: " ببین ... قبلا هم بهت گفتم ... تو چشات دیگه برق نیست ...تو نمی خوای بفهمی ؟..... دیگه نمی شه ادامه داد ...نمی تونم" گوش هایش برای لحظه ای بسته شده بود و به درستی حرفی که می شنید اطمینان نداشت .زبانش قفل شده بود و نمی دانست چه اتفاقی افتاده. پسر بدون گفتن حرف دیگری گفت:" دیگه باید برم ... خداحافظ" روی صندلی بی حرکت نشسته بود ، جملات اخر در گوشش پیچیده بود و در ذهنش تکرار می کرد با خودش گفت: " راست می گه. ..نفهمیدم ... نفهمیدم چشاش دیگه برق نمیزنه"
فرهاد من را سال ها پیش
در بیستون با تیشه ی بیداد کشتند
عاشق نخواهم شد پس از او
