یک هفته ای می شه کتاب هزار و چهار صفحه ای سینوهه را در مدت کوتاهی تمام کردم. یک هفته ای می شه که عملا درسم تمام شده و یک روزه که رسما تمام شده . این یک هفته به اندازه ی کل چهار سال ادم های اطرافم را شناختم و به دو تا نکته پی بردم یکی اینکه ادم ها از دو قدمی خیلی فرق دارند با وقتی از یک قدمی باهاشون برخورد داری و دیگه اینکه نیازی نیست ارزو کنیم کاش بچه می موندیم چون این اتفاق خواه نا خواه برای همه ما حتی اگر استاد دانشگاه باشیم و تحصیل کرده ی انگلیس هم می افته . ساعت دو بعد از ظهر دیروز تو دانشگاهی که مگس هم پرسه نمی رسد بعد از تمام شدن اخرین لحظات دانشجویی که برای من چندان لذت بخش نبود گنجشک ها را یک جیغ بنفش مهمان کردم . یک وقت هایی چنان هیجان و انرژی داری یا انقدر ناراحت و کلافه ای که فقط می خواهی با فریاد ان را خالی کنی . فریادی که هیچ کس ان را نشنود .کاش تو هر خانه ای می شد یک کوه داشت . هر وقت همچین احساسی می کنم بیاد انیمیشن زیبای جیغ می افتم که شبها یک موجود ترسناک از در کمد اتاق بچه ها بیرون می امد و انها را می ترساند و انرژی جیغ ان ها را می گرفت و داستان با بچه ای شروع می شود که از ترسناک ترین این موجودات نمی ترسد و با ان دوست می شه. یک هفته نمی شه که تو این روزها که باید چند شیفته خیابان ها را گز کنی و چیزی نباشد در بازار که نخریده باشی (کاربرد را بعدا پیدا می کنی پیدا نشد هم مهم نیست) سرمایی خوردم که از نگاه کردن سریال یوسف و نفرین امون هم بدتر است .
هنوز خواب از چشمانم نپریده و چند دقیقه ای بیشتر وقت ندارم تا خودم را به موقع به دوستم برسانم . تند راه می روم و به هیچ چیز فکر نمی کنم که ناگهان چیزی از اسمان می افتد زمین و چند تکه می شود .خوابم تقریبا می پرد و کمی خم می شوم یک تکه نان خشک هست . یک لحظه در دلم می گویم عجب ادم هایی پیدا می شوند ولی سر را که بلند می کنم بالا را نگاه کنم می بینم گنجشکی با حسرت به نان نگاه می کند و می پرد.
می خواستم چند طرح را که دوستشان داشتم و خیلی وقت بود می خواستم بنویسم را این بار بنویسم ولی تا اتمام خانه تکانی و پیدا کردن ان جزوه ی درسی به عقب می افتد .
دل گرفته ام دگر
به خنده وا نمی شود
به دست دشنه باز کن
عصر جمعه ها باید
قرص خواب خورد و ندید
اسمان را ،غروب غم زده را
چوپان می نوازد
گرگ ها می خوابند
حوضی می سازم
شبها
قاب عکست شود
برای شوری اشک هایت
زخم های دلم
تازه می ماند
فنجانی بیار
به بزرگی فالت
و در اخر یک دوبیتی قدیمی:
گل واژه هایم مثل برگ فصل پاییز
با امدن هایت به شعرم ساز دارد
یک لحظه در شعرم قدم بردار اقا
این قافیه جایت پرانتز باز دارد
