کمی از روزگار
شنيده بودم از اون دسته اساتيد هست كه سر كلاسش هيچ كاري جز گوش سپردن به سخنان استاد نمي شه كرد و اگر اخر كلاس يك نفر يك پشته پا به کناریش بزنه مي فهمه و سنگين تر هست كه ترم را حذف كنه . هميشه سر هر كلاسي كه با هم داريم رديف اول كنار هم مي شينيم و در طول ساعت هر از گاهي يك خط روي جزوش مي كشيدم تا يكم از تميزي در بياد. سر كلاس استاد مذكور اول با ترس و لرز از اين كارا مي كرديم ولي در كمال تعجب هيچ اتفاقي نمي افتاد تا اينكه در اخرين جلسه دير سر كلاس رسيديم و مجبور شديم اخر كلاس بشينيم ۱ ساعت و ۴۰ دقیقه ای گذشته بود وخسته شده بودم . يك خط كشيدم روي جزوش و اونم يك خط كشيد و ... خم شده بودم داشتم گل خط را مي كشيدم و اونم داشت كنارش مي نوشت :خسته شدم چرا كلاس را تمام نمي ...كه سنگيني سايه ي يك نفر را بالاي سرم احساس كردم .تمام بدنم گرفت وبا خودم گفتم همين رو مي خواستي؟خم شد و نوشته ي روي برگه را خواند برگشت پشت تريبون نشست و گفت: مثل اينكه خسته شديد .تا همينجا كافيه.نفسم كه سر جاش اومد داشتم به اين فكر مي كردم كه چطور جلسه هاي پيش كه جلو مي نشستيم متوجه نمي شد؟ وقتي براي خواندن اسامي عينكش را گذاشت تازه متوجه شدم چشم های استاد دور بينه .
دل من بند به زلفت
وقتی پای دار قالی
مثل سایر اهالی
می خونی شعر جدایی
دل من تار گلیمه
پود اون چشم خمارت
عکس قاب سرمه کارت
که ندیدم تو دیارت
دل من مثل پرنده
می نشینه روی ایوون
زیر نفمه های بارون
بشه تو دستای تو زندون
دل من زخمه ی سازه
بکشش رو تار و تنبور
تا بریزه از صداش نور
تو دلای از خدا دور
