تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

به روان شناسی علاقه دارم ولی تا الان کمتر پیش می آمد که جذب خواندن کتاب هایی که شامل راه های موفقیت ، نکته هایی برای زندگی بهتر، روش های پیشرفت کاری و کتاب هایی از این دست می شدم . اولین چیزی که من را برای خواندن کتاب "لحظه های ناب زندگی" ترغیب کرد نام نویسنده ی مشهور آن بود :" باربارا دی آنجلس" یکی از بزرگترین روان شناسان دنیا . کتابی که طبق گفته ی نوشته ی روی جلد می خواهد راز شادمانی واقعی را پیدا کنیم . اینکه من با خواندنش به این راز دست یافتم یا نه برایم مهم نیست ، مهم این است که این کتاب ارزش خواندن را داشت و با آن دید تازه ای نسبت به خیلی چیز ها که روزمره شده و نسبت به آن ها بی توجه بودم ، پیدا کردم . قسمتی از آن را با تیتر "حمله ی روانی تکنولوژی" انتخاب کردم که خواندنش خالی از لطف نیست :

 .....اخیرا از یک جامعه شناس شنیدم که با کمک ماهواره ها و تلویزیون و رایانه، من و شما در یک روز از زندگی مان بیشتر از اجدادمان در هزار روز اطلاعات دریافت می کنیم !! این یعنی مغز ما در بیست و چهار ساعت باید مقدار اطلاعاتی را پردازش کند که قبلا در بیست و چهار هزار ساعت پردازش می کرد . پنجاه سال پیش ، اجدادمان اطلاعات راجع به جنگ جهانی دوم را از طریق روز نامه و تلویزیون دریافت می کردند که بدون تصویر و صدا بود و مربوط به چند روز پیش بود و قدری از زنندگی واقعیت خود را از دست می داد ،اما امروز فقط اخبار جنگ ، مرگ یا بلایای طبیعی را نمی دانیم-انچنان شاهد آنیم که گویی خود در صحنه حضور داریم .این فشار بیش از حد تحمل در زندگی یک فرد است چه رسد به اینکه روزانه باشد .روان آدمی تنها می تواند مقدار معینی از اطلاعات را پردازش کند و بیش از حد آن مقدار باعث نقض عمکرد روانی می شود .درست مثل اینکه جریان برق بیش از حدی از یک سیم عبور می کند که باعث ذوب و یا سوختن سیم می شود .......

 امروز مطلب جالبی را در روزنامه ی جام جم تحت عنوان " انگلیسی ، زبانی مردانه" خواندم . اینکه فمنیست ها معتقدند زبان انگلیسی در طول تاریخ وسیله ای برای تسلط و اعمال قدرت مردان علیه زنان بوده است  . نا خود آگاه به یاد صحبت های معلم کلاس کانون زبانم افتادم که شش سال پیش ساعت ها سر کلاس بحث می کرد که چرا به یک دختر بچه اسباب بازی وسایل آشپزخانه هدیه می دهند و به یک پسر بچه اسلحه و ماشین ؟ این طرز فکر را از همان ابتدا در ذهن یک دختر بچه  تلقین می کنند که کار خانه وظیفه ی توست .

  از همه ی هیا هوهای دنیا کنار می کشم و خودم را کنار سر رسید پر از خط خطی هایم می بینم . لطفا نقدش کنید و آن را از دید خودتان اصلاح کنید :

 

 تلخم چو قهوه، گس چو شرابی که سال را

ماندست تا بیفکند از پا محال را

من بیست و چند ساله که گم مانده ام هنوز

پیدا نمی کنم من مجهول حال را

در من توان پر زدن افسانه است و بس

پس، می دهم به هر که بخواهد دو بال را

در سینه جا نمی شود این حجم بی کسی

هی زیر و رو نکن ته فنجان فال را

من مومنم به معجزه ات کی شود دمی

پیغمبری به هم بزند این روال را

روزی سراب زندگی ام آب می شود

آه، آب می شود چه خوش است این خیال را

در دور دست مبهم خود نقش می زنم

دریای بی تلاطم و آبی زلال را

من را بغل گرفته غم و غربت و غروب

گم کرده خنده بر لب من این مجال را

بیهوده داد می زنم از عمق جان خویش

غم واژه های بی رمق شعر لال را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:11  توسط مسافر  | 

 

در پیش چشمانم خداوندیست

از جنس آدم روح پروانه

 

 

دوست داشتم این پست را که چند روز پیش نوشتم ، دیروز می زدم ولی مسافرت کوتاهم این را به تعویق انداخت . با کمی تاخیر بپذیرید :

 

یک روز فقط یک روز برای اینکه یادم بیاید هستی ام را، امروزم را مدیون انسانی، نه ، مدیون فرشته ای هستم که فردایم را دعای نیمه شب و دستان بلند شده اش بر آسمان می سازد . و من  کودکانه می ترسم  از روزی که نگاه مهربان و دعای خیرش بدرقه ی لحظات سخت و بزرگم نباشد و من را میان انبوهی نگاه سرد و دستان بی تفاوت رها کند. کاش می توانستم کمی از محبت مادرانه ات را بیان کنم و آه.. که ازجبران دریای مهربانیت عاجزم .

 

من

خیره خیره

چشم می دوزم

بر او که دارد شعر می ریزد

در استکان چایی که می نوشم

بر او که دارد عشق می سازد

هر روز بر گرمای این آتش

.

.

من

خیره خیره

چشم می دوزم

بر او که دارد مهر می گوید

در گوش جانم مثل لالایی

در لحظه هایم رد نوری از

این زن نماد عشق و زیبایی

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 17:29  توسط مسافر  | 

 

حسام الدین سراج می خواند و با او زمزمه می کنم :

 

روزی که با تو بودم

                     با تو بودم

                                         در زیر چتر باران

گفتی خوش است بودن

                                           گفتم کنار یاران

                                                    گفتم کنار یاران

 

چشمانم را بسته ام و در خیالم باران می بارد .موسیقی سنتی همیشه برایم جایگاه ویژه ای دارد و بجز علاقه فراوان برای ان قداست خاصی  قایلم .

  

مادرانه می گوید : " چقدر می شینی پای کامپیوتر .خسته نشدی؟ انقدر چشاتو دوختی به این صفحه ی شونزده اینچی  ضعیف می شه هاا" لحن بیانش مهربان است و ذره ای به قول یکی از دوستانم خشانت در آن نیست و این یعنی کار از نصیحت گذشته، دارد نگران کننده می شود . چشمهایم حتی ضعیف هم بشود چاره دارد . یک عینک ته استکانی دسته شکسته که با کشی روی چشمم بماند هم کفایت می کند . خاکستر دلم را باد برده است ، آن را چه کنم؟؟ چقدر دلم برای ایوان بزرگ خانه ی مان تنگ شده که غروب، خورشید  به سختی خودش را بین خانه های کوتاه و بلند  جا می کرد و ساعت ها کلنجار رفتن و آخر سر کوتاه آمدنش را تماشا می کردم ،اینجا آسمان نداریم  فقط از دنیای بیرون یک بالکن پنج متری است که آن هم سهم عابرین کوچه مان می شود . آرام می گویم:" برگردیم خونمون؟". ایستاده در چهارچوب در اتاق و با همان لحن می گوید:"  چی گفتی؟؟...یکم از خونه برو بیرون . برو خیابون" در چشمان منتظرش نگاه می کنم . شیراز توکیو نیست سه روز از خانه بیرون نیامدی گم شوی .نهایت تغییرش عوض شدن گل های خیابان هاست که جای  بنفشه ی بنفش با خال  زرد ، بنفشه زرد یک دست بکارند . به خودم می آیم همچنان منتظر ایستاده ، فقط می گویم : " نوزده اینچ مادر من "

  

 

آی جادوگر قلم در دست

این پریزاد شهر رویا ها

بی تو دریا برای او قفس است

قصه را جور دیگری بنویس

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 16:46  توسط مسافر  | 

 

راجع به گرایش تدریس و تحصیلی اش می پرسم و هر سوالی را با جملات نیمه فارسی نیمه انگلیسی توضیح می دهد و نهایت هم در همه سوال ها به این می رسد که من چیز دارم  –به علت غلظت و سرعت  بالای تلفظ متوجه نشدم -  خودش بعد فارسی اش را می گوید که تعصب دارد نمی تواند کمکی کند . یک لحظه در دلم می گویم گفتن فارسی این کلمه اینقدر دشوار و غیر روتین بود واقعا؟؟!! بیان انگلیسی اصطلاحات درسی مناسب تر است و گاهی مواقع ترجمه ی فارسی یک اصطلاع علمی آنقدر غیر ملموس و بد است که با انگلیسی اش راحت تر کنار می آیی ولی کلمه ای مثل تعصب ..... تشکر می کنم و از دفترش بیرون می آیم بدون اینکه چیزی به اطلاعات نداشته ام اضافه شود و دلیل آن صحبت کردن نیمه انگلیسی او نیست بلکه تعصب است .

 

کلمه ی سانسور چند وقت است ذهنم را مشغول کرده .نه سانسور فیلم های سینمایی بلکه سانسور خودمان فرهنگمان شخصیتمان ....با افتخار می گوید:" من به کسی چیزی تعارف نمی کنم هر کی هر چی  خودش می خواد برداره ... تنم خورده به یه تهرونی... دیگه دوره ی تعارف کردن گذشته" ... یاد روز هایی افتادم که یک صبح تا ظهر وقت می گذاشتیم و با چه ذوق و شوقی برای بازیمان وسایل پزیرایی از مهمان را آماده می کردیم و بعد هم مهمانی بود و تعارف چیز های کوچکی که داشتیم و نداشتیم .... آن همه لذت و زیبایی مهمان نوازی را به بهای پوچ با کلاس ، به روز یا روشن فکر نمایی کنار گذاشته ..... اگر واقعا به روز شدن این است من ترجیح می دهم  قدیمی و دیروزی بمانم .

 

 

 زحمت تشخیص دو بیت ،دو بیتی یا رباعی بودنش را به آقای حسینی می دهم که همیشه این نکته ی مهم را یاد آور می شوند و مرا مورد لطفشان قرار می دهند :

 

 

بانوی آب و نور و آیینه

قلب تو قران ،جلد آن سینه

من را رها از خود مگردانید

تا روز محشر ، صبح آدینه

 

******** 

بانو امید آخر این قلب خسته

قلب من از صد ضربه ی مبهم شکسته

دستی بکش هر جا ضریح و مرقدی هست

هر جا گره تنها به امید تو بسته

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:59  توسط مسافر  | 

 

خیلی وقت بود به خواندنش تشویقم می کرد و با اینکه به سلیقه اش اطمینان داشتم ولی دست و دلم به خواندنش نمی رفت . دلیلی هم ندارد داشتن وقت آزاد به تو دل و دماغ خیلی کار ها را بدهد . چند صفحه اش را با حوصله برایم خواند تا اشتیاقم بیشتر بشود و من همچنان در آن بی حوصلگی با خودم کلنجار می رفتم . شاید خواندن "عشق سال های وبا " مرا به وجد آورد و به یاد این افتادم که چهار سال منتظر همین فرصت بودم تا ساعت ها بدون دغدغه ی درس و امتحان روی تخت دراز بکشم و بدون وقفه کتاب بخوانم . ادعا نمی کنم که کتاب زیاد خوانده ام ولی کتاب های خوب کم نخوانده ام و به نظرم "باد بادک باز" نوشته ی خالد حسینی یک افغانی مقیم آمریکا، شاهکار بزرگی است که در پنج ساعتی که مشغول خواندن سیصد و شصت و هشت صفحه اش بودم بارها ناخوداگاه گریه کردم . داستان آنقدر ملموس و باور پذیر بود که به سختی می شود باور کرد تخیل نویسنده است و با خودم می گویم حتما ریشه ای در واقعیت دارد . فرصت خواندن آن را مدیون خواهرم هستم که امیدوارم باز هم مسیرش به دکه ی کتاب فروشی بخورد .

  کتاب زنان ونوسی مردان مریخی را خوانده اید؟ در قسمتی از آن نوشته زنان ونوسی هنگام ناراحتی دوست دارند راجع به آن صحبت کنند ولی مردان به غار تنهایی خود می روند و دوست دارند در خودشان حلش کنند و بعد از بر طرف شدن ناراحتی از غار بیرون می آیند.من در این مورد زن مریخی هستم  . اینکه کتاب اشتباه نوشته یا من اشتباه هستم را نمی دانم فقط می دانم که  زمانی که تکه ای خشم و ناراحتی هستم ،دوست دارم چند روزی را با خودم باشم و هر صحبتی برای تسکینم نتیجه ی معکوس دارد .

 

 نمی دانم چیست .فرقی نمی کند . گوشه ی سررسیدم نیمه شبی خط خطی اش کردم :

 

یک لایه کم بود

دو جداره اش کردند

و یک توری ظریف آهنی

که باد هم نوازشت نکند

دست تو به بوسه ی باران نرسد

و دست گنجشک ها  به دانه

تنها اجازه داری

از پشت توری فریاد

.

.

نه آن را نداری

سگ همسایه ی بغلی خوابیده

 

 ********

 

بگو

اعتراف کن

عاشقانه هایم را

حراج کدامین دل بی تراش کردی؟

به کدامین دوره گرد فروختی؟

به قیمت چند بوسه؟

آه

آه عاشقانه های من

تکه های کوچک روحم

نبض لحظات زندگی ام

مرا ببخشید

که ساده به تاراج رفتید

مرا ببخشید

.

.

بگو

اعتراف کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:27  توسط مسافر  | 

 

کمی از این روزها

 فیلم "میلبونر زاغه نشین" را دیدم و به نظرم  مثل قهوه، تلخ ولی دوست داشتنی بود . کتاب "عشق سال های وبا" نوشته گابریل گارسیا مارکز را تمام کردم .درباره اش همینقدر کافی است که تا ساعت سه نیمه شب می خواندم و دلم نمی آمد رهایش کنم .

 تعریف می کند که صبحی که برای دیدن بیماران به خانه ی بهداشت ده رفته بود و خودش به آن "ده گردشی" می گوید ، پیر مردی می آید و می گوید :" پیر شی بیا خونه... نمی تونیم بیاریمش اینجا" همراهش می رود و در چهار چوب  در خانه که قرار می گیرند، پیرمرد بلند می گوید:"سوسانای من بیا ...خانم دکتر اومد "

 پنج، شش سال بیشتر ندارد .کیف صورتی کوچکی دارد که بند باریک و بلندش را کج دور گردنش انداخته . چشمان درشت و لب های غنچه ای دارد و با ظرافت در کیفش را باز می کند ،چیزی از آن بیرون می آورد . یک موبایل تا شو اسباب بازی است .دکمه ای را فشار می دهد و صدای آهنگش بلند می شود . موبایلش را در گوشش محکم گرفته و با لحنی خانمانه  می گوید :" سلام جومونگ ... خوبی؟.... کی میای از مکه؟"

  هنوز تمام خریدمان را به اتمام نرسانده ایم که مادرم ساعت را نگاه می کند و ناگهان می گوید :"وای ...دیدی چی شد...جومونگ شروع شد... حالا باید تکرارش رو فردا نگاه کنم ببینم اولش چی شد ". مسیر را عوض می کند  و چراغ سبز نشده حرکت می کند .

 قرار است که پروزه ی صد و پنجاه صفحه ای ام  را به دوستم بدهم تا مثل من نخواهد  برای هر صفحه از محاسباتش به قول قدیمی ها ساعت ها دود چراغ بخورد و پشت در اتاق اساتید منتظر تایید راه حلش بایستد. عجله دارد و برنامه ی طول روزش پر است، می گویم :" خوب شب بیا اشکال نداره  ...نزدیکیمون کپی هست " با تعجب می پرسد:"مگه جومونگ نگاه نمی کنی؟؟" .

 نمی دانم مشکل از من است حتما که از برنامه ی مورد علاقه ی یک کشور که هیچ ،جمعیت زیادی روی این کره خاکی خوشم نمی آید . این سوال  تازه ای هم نیست خیلی وقت است در ذهنم است، از زمانی که سریال های یانگوم و تاجر پوسان و امپراطور دریا پخش شد و من هیچ کدام را ندیدم .

 

 کمی از خودم:

 

بو ی عطر پیرهنش

در وجودم پیچیده

مرا حد بزنید

 

تسبیحی پاره شد

گنجشک ها

روزی شان را بردند

 

آیینه ات دریاست

تصویر تو ماه../ی

 

دلش دریاچه ی نمک است

که دائم شور می زند

 

 

شالی افتاد

نگاهی آن را برداشت

باد نمی آید

 

 

کمی از دیگران: 

تصمیم گرفته ام هر از چند گاهی شعر زیبایی از دیگران بنویسم :

 

آهو

 

پيشانيم را بوسه زد در خواب هندويي

شايد از آن ساعت طلسمم كرده جادويي

شايد از آن پس بود كه احساس مي كردم

در سينه ام پر مي زند شب ها پرستويي

شايد از آن پس بود كه با حسرت از دستم

هر روز سيبي سرخ مي افتاد در جويي

از كودكي ديوانه بودم ، مادرم مي گفت

از شانه ام هر روز مي چيده است شب بويي

نام تو را مي كند روي ميزها هر وقت

در دست آن ديوانه مي افتاد چاقويي

بيچاره آهويي كه صيد پنجه شيري است

بيچاره تر شيري كه صيد چشم آهويي

اكنون ز تو با نا اميدي چشم مي پوشم

اكنون ز من با بي وفايي دست مي شويي

آيينه خيلي هم نبايد راستگو باشد

من مايه رنج تو هستم راست مي گويي

 

ابوالفضل نظري

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:28  توسط مسافر  | 

 

 صفر - فالی می زنم و این بیتش دلم را آرام می کند :

                                           دور فلکی یک سره بر مسند عدل است

زنهار که ظالم نبرد راه به منزل

 

یک - صورت گردی دارد ، چشم هایش کمی چپ است و یک لبخند نمکین که  لحظه ی اول روی لبانش است . کمی که خیره نگاهش کنی چشمانش را می بندد و لبش را  جوری جمع می کند که  انگار به شیشه چسبیده. هر چه بیشتر دقت می کنم کمتر می فهمم که اول چشمانش را می بندد یا لبانش را غنچه می کند . غنچه ی لبانش هم مثل صورتش گرد است فقط سرخ مثل گونه هایم . دوباره چشمانش را باز می کند و با همان لبخند نمکینش نگاهم می کند . این اولین بار است که دست و دل باز شده ای و دوازده تا از آن را پشت سر هم فرستاده ای ، چند بار شمرده ام .  همه شان  با هم همین کار را تکرار می کنند ومن حس رهبر ارتشی را دارم که دارد از سربازانش سان می بیند و به این فکر می کنم که بدون این شکلک مسنجر چیزی کم داشت .
 

 دو - چیزی نوشته ام :

یک روح پری سرشت ، باشم شاید
بی رحمی سرنوشت ، باشم شاید
در حافظه ام نمانده روزی را که
یک زاده ی خاک و خشت ، باشم شاید


 
رفتی ،برو اما کسی اینجا نشسته
امید برگشت تو دارد گرچه خسته
هر لحظه ای شک می کند برگشتن ات را
نذرت دخیلی بر درخت خانه بسته

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:30  توسط مسافر  | 

 

نشسته ام سر گذر و به رفت و آمد ها نگاه می کنم . جلو چشمم می آیی و بدون اینکه بتوانم بگویم سلام ، نه حتی بدون اینکه بفهمی دارم تماشایت می کنم می روی . نمی دانم چرا کسی در من می گوید می فهمد ،مسیرش کوچه ی علی چپ است ، به گذر شما نمی خورد . همیشه چیزی غیر از آن فرشته و شیطان وجود همه، که گاه گاهی می آیند و رشته ی امورم را در دست می گیرند هست، که با من حرف می زند . اسمش را هر چه می خواهید بگذارید :حس ششم ، همزاد ، کودک درون ، ذات احتمالا خراب ... فرقی نمی کند ولی از آنجایی که بیشتر از من می فهمد اسمش را "عقل کل "می گذارم .بس است  حس لحظه ام را خراب نکن عقل کل ! داشتم از او می گفتم . از اینکه همیشه ساعتی با بقیه کلنجار می رفتم تا بیایم و به همین خاطر دیر می رسیدم و با عجله سلامی می گفتم که بدانی آمده ام ،که نروی . آنقدر به دیر آمدن و زود تر از تو رفتن عادت کرده بودم که وقتی برای اولین بار بدون کلنجار با کسی – که احتمالا می داند نیستی که چیزی نمی گوید- سر گذر نشستم  و آمدن و زود رفتنت را دیدم، دلم مثل ذغال توی آتش گردان داغ شد  و به قول خودت چیزی توی گلویم نبود ولی الان آمد سخت است بی انصاف . شما که غریبه نیستید اصلا نشسته بودم که بیاید و حسرت سلامش را به دلم بگذارد ،کاشکی صاعقه ای، رعدی، آتشی ، چیزی بیاید که برای لحظه ای حواسم را لحظه ی بودنت پرت کند .عقل کل در گوشم می گوید:  خودت را ... فرض کردی یا بقیه را که قبل از ساعت آمدنش منتظر می نشینی و بعد حسرت می کشی و تازه  آرزوی لحظه ای حواس پرتی می کنی ؟؟ شما به بزرگی خودتان ببخشید، عقل است دیگر ، کل و جزءش فرقی نمی کند ، دل تنگی حالی اش نمی شود .

 با سوز می خواند ، اگر نمی خواند هم دربساطم داشتم . کاش تو هم بشنوی ... کمی فقط کمی عاشقت کند ... من را که ...

 روز گاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

.....

بقیه اش هر چه می خواهد باشد

 

 

حسن فتحی را بخاطر ارادت همیشگی اش به کلاه مخملی ها بیشتر دوست دارم .

 

 

رو تن  ِ چوب ِ در ِ دروازه قرآن

با گلایه هی نوشتم :

لوطی شرط معرفت نیس

بری و خبر بدن چلچله ها که تک سوارت

یک سحر، بی آینه قرآن

بی خبر رفته که آب پشت سرش نریزن حتی

...

مثل قبل می خوای بگی :

واس خاطر چشم سیاته

که تو بازیش دل من همیشه ماته

من فقط لوطیه زیر ِ گذر ِ پنجَرَتونم

صب تا شب،  سینه سپر، منتظر خنجرتونم

به همه مردای دنیا  َقسمِت ،که قابلت نیس

میون خاطرخواهات اسممو ننویس

من پاپتی فقط ستاره دارم

حیفه قربونیه من شه، آسمونت

تو که کهکشون برات

هدیه میارن عاشقونت

...

تو دل پلنگ خستم 

کجا عشق کهکشونه؟

روی تیشه ی کی جز تو

جای زخم بیستونه؟

تا بلند شه سایه ی قد تو باز

 رو سر یارت

تا به چار طاق ِ در ِ

 دروازه قرآن برسه گرد نگاهت

هی غزل سر می بره نذر تو یار چش سیاهت

بگو بر می گردی چش به رات نشستم اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:18  توسط مسافر  | 

احساس سوختن به تماشا نمی شود

 

این روز ها فرعونی هستم که در هجوم سیل تلخی های زندگی دست و پا می زند و از او کمک می خواهد  و می ترسد از اینکه ان گونه که گفته مهربان نباشد.

 که اگر دستم را نگیرد .............. نه می دانم مهربان است .

 

  

وزن و قافیه ها دست و پا گیرند . فارغ از قیدشان بخوانید:

 

این شانه ها ،تحمل این غم ؟ نمی شود

یک دم  ز  اتش  جگرم  کم نمی شود

من مرد ان نی ام که صلیبی به دل کشم

در گوش من نگو که تو محکم ..نمی شود

یک لحظه ارگ سینه ی من را تکانده ای

دیگر نساز خوب من  آن بم نمی شود

ای کاش  کینه ای به دلم بود  بعد تو

با اب دیده  داغ تو مرهم  نمی شود

شیراز و آب رکنی و سرو و شراب اصل

بی سایه ی حضور تو یک دم نمی شود

هی فال می زنم که بگوید من و تو یار

در شعر های شیخ اجل هم نمی شود

 

*****

 

با گریه دست می کشم از دشت گندم ،آه

حوِّای  روزگار  تو  آدم  نمی شود

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:1  توسط مسافر  | 

 

یک عینک قدیمی دارم که از ده دوازده سال پیش هر وقت از فهمیدن دنیای اطرافم خسته می شم می گذارم روی چشمم و همه چیزرا مثل همان سال ها ساده می بینم . اب نبات چوبی قرمز را خودم زود می خورم که زرده  با مزه ی نباتش گیر خواهرم بیفته  و اخرش هر کسی زود تر به ادامسش رسید ادامسش بزرگتره و ان روز رییسه .

 

 

تا گربه ای نظر نکند جوجه ی مرا

هر هفت شنبه ها

یک ماهی قشنگ گلی نذر می کنم

حوض بزرگ مسجد یک کوچه بعد را

 

 

می خوام ترانه ساز دنیای تو باشم

اسم تو رو صدا کنم دوباره پاشم

شب تا سحر برات می رم ستاره چینی

اجازه هس تو قلب کوچیک تو جا شم ؟

 

 

لبمون به روی گونش نرسید

سرمون به روی شونش نرسید

این بارم مثل تموم قصه ها

کلاغه به اشیونش نرسید

 

 

ای بی تو دردسر شده سر دردم

من از فراغ تاب نیاوردم

ای مهربان به کلبه ی چشمانت

گل نه ولی، چراغ که اوردم

 

 

اری قلم چون چوب جادو سحر می سازد

وقتی که بر کاغذ نشیند شعر می سازد

هر شب که می خواند برایم وردها را

از کوه دلتنگی برایم مهر می سازد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:21  توسط مسافر  |