تبليغاتX
جاده

جاده

جاده سفر را دوست دارد پای رفتن نیست

 

احساس عشق سبز ترین نوع بودن است

حتی اگر که گاه گداری گمان کنی

که عاشقی و در تو کسی راه می رود

حتی اگر که گاه گداری گمان کنی.....

 

 

یک سلام پر از عرض دلتنگی و شرمندگی

عادت به  غیبت طولانی نداشتم و علت اصلی اش این بود که شب ها به اینترنت دسترسی نداشتم و تو فضای سایت دانشگاه که بیشتر از خودت بقیه روی صفحه ی مانیتورت تمرکز دارند نمی شد نوشت. ولی  این غیبت باعث شد بفهمم که هرچند این وبلاگ جای مهمی نیست و حرف خاصی توش زده نمی شه ولی باز هم دوستانی داره که  به روز نشدن و غیبت من را متوجه می شند ، نگران می شند و منتظر نوشته ی خیلی خیلی معمولی بعدی هستند. این برام ارزشی بیشتر از تمام دوستی های دانشگاه و دبیرستان و غیره داشت.

 

یک روز تمام را با خواهرم گذراندم .روزی که مطمینن یکی از روزهای به یادماندنی  در خاطرم است  روزی که بیشتر از همیشه به بودنش افتخار کردم و بیشتر از همیشه دوستش داشتم . فکر می کنم هر از گاهی باید هر دو خواهر ، یا برادری با هم خلوت اینچنینی داشته باشند  تا باز همدیگرو پیدا کنند و حضور دیگری را در لحظاتشون احساس کنند . یادگار آن روز چایخانه ی سنتی است که من و هم اتاقی ام ، برای عوض شدن حال و هوا سری به آنجا می زنیم و خودمان را مهمان چای هلی  در استکان های کمر باریک و سینی قلمکاری می کنیم. موسیقی سنتی زنده  تنها دلیل اصلی رفتنمان است . سنتور و دف و شعر مرغ سحر ، مرده را زنده می کند .

 

همیشه در هر نمایشگاه کتاب آرزو می کردم کاش می تونستم از هر کتاب خوبی یک جلد بخرم .  و نتیجتا از میان همه ی کتاب ها تنها یکی را می خرم . این بار کتاب "پنجمین خورشید تابان "نوشته ی خالد حسینی را خریدم . "بادبادک باز " خاطره ی خواندن قصه ی زنده ای را در ذهنم گذاشت و همین باعث شد از میان  صد ها رمان شاهکار دنیا نوشته ی دیگر ی از او را انتخاب کنم .

 

اهل تسنن است و حنفی ، ساکن گنبد کاووس. چنان  وصف علاقه اش نسبت به امام رضا را می گوید که مات و مبهوت  می شوم و دلم می گیرد. وقتی برای تاکید احساسش از حاجت گرفتنش صحبت می کند  با خنده از او می خواهم حاجات من را هم بگیرد . می خندد و می گوید :"باید  به مهربونیش ایمان داشته باشی  ، اونوقت اگر قسمتت باشه حتما برآورده می شه"

 

چهار سال گذشته هم برای چند درس، پیش آمده بود که من تنها دختر کلاس باشم ولی این بار من هستم و شش همکلاسی پسری که ترجیح می دهم کارم گیر آن ها نیفتد . جو سنگین حاکم بر روابط را به صمیمیت زیاد دانشجویان دیگر رشته ها ترجیح می دهم . گاهی وقت ها فکر می کنم که چند نفر از این جمعیت بزرگ دانشجو ، به معنی کلمه ی دانشجو فکر کردند ، هدف و دغدغه شان جستجوی دانش است .  دغدغه ی آنهایی که هفته ی دوم همدیگر را به نام کوچک صدا می زنند ، غذایشان را با هم شریک می شوند،اردوی خارج از شهری با حاشیه هایی پررنگ می روند و... به کجای کلمه ی دانشجو و دانشگاه می خورد .

 

وقتی که شروع به نوشتن کردم ، قصد داشتم این پست ، بدون شعر باشد و فقط بنویسم ولی  نتوانستم با دلم کنار بیایم:

 

من مرده ام نشان که زمان ایستاده است

و قلب من که از ضربان ایستاده است

مانیتور کنار جسد را نگاه کن

یک خط سبز از نوسان ایستاده است

چون لخته ای حقیر نشان غمی بزرگ

در پیچ و تاب یک شریان ایستاده است

من روی تخت نیست . من اینجاست زیر سقف

چیزی شبیه روح و روان ایستاده است

شاید هنوز من بشود زندگی کنم

روحم هنوز دل نگران ایستاده است

اورژانس کو ؟ اتاق عمل کو ؟ پزشک کو ؟

لعنت به بخت من که زمان ایستاده است

اصلا نیامدند ببینند مرده ام

شوک الکتریکیشان ایستاده است

فریاد می زنم و به جایی نمی رسد

فریادهام توی دهان ایستاده است

اشک کسی به خاطر من در نیامده

جز این سرم که چکه کنان ایستاده است

شاید برای زل زدنم گریه می کند

چون چشمهام در هیجان ایستاده است

ای وای دیر شد ! بدنم سرد روی تخت

تا سرد خانه یک دو خزان ایستاده است

آقای روح ! رسمی شد دادگاهتان

حالا نکیر و منکرتان ایستاده است

آقای روح وقت خداحافظی رسید

دست جسد به جای تکان ایستاده است

مرگم به رنگ دفتر شعرم غریب بود

راوی قلم به دست رمان ایستاده است :

یک روز زاده شد و حدودی غزل سرود

یادش همیشه در دلمان ایستاده است

یک اتفاق ساده و معمولی است این

یک قلب خسته از ضربان ایستاده است ... .

 

حمید روزیطلب

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 13:35  توسط مسافر  | 

روی ردیف اخر  سرویس دانشگاه کنار پنجره خودم رو مچاله می کنم و انقدر مات منظره ی بیرون و مست صدای شجریان می شم که فراموش می کنم تو ایستگاه  پیاده بشم  . اتاقی با دکوراسیون سبز ، از رنگ دیوار تا تخت و میز و قالیچه ی کوچک جلوی در . از اهل تسنن شناخت خاصی نداشتم و روز اول که در اتاق رو باز کردم و دیدم داره دست بسته و روی سجاده ی بی مهر نماز می خونه  ، حقیقتا ناراحت شدم و چیزی درونم هی غر غر می کرد که  به چه ترفندی اتاقم را عوض کنم . نمازش را تمام کرد و چنان لبخند صمیمی و دوست داشتنی زد که دیگر فکرش هم از ذهنم نگذشت و حالا وقتی  چند ساعت نباشد ، دلم برایش تنگ می شود .

این چند خط را بپذیرید تا سر فرصت کامل از خجالت دوستان در بیام.

 

شاه باشی یا سرباز

دست دیگری

بازی ات می دهد


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:51  توسط مسافر  | 

 

 برخلاف تصورم سایت دانشگاه هم جوابگوی نیاز مبرم من به اینترنت نیست و به همین دلیل اندکی تاخیر در به روز رسانی رو تحمل کنید تا شرایط ان شا الله بهتر بشه .


این هم غزلی که قرار بود در این پست بنویسم . منتظر نقد شما دوستان هستم :


مثل خوره افتاده به جانم غزلی شاد

بنویسم و آن را برسانم به تو با باد

شاید ببرم محنت این فاصله ها را

با خواندن جادوی غزل ذره ای از یاد

افسوس که در حنجره ام حرف خوشی نیست

نفرین به تو ای بغض گره خورده به فریاد

هر شب شده کابوس من آن همسفری که

دستان خودش را به تو تا آخر ره داد

تقصیر کسی نیست که جا مانده ام از تو

از طاقچه ی زندگی ات قاب من افتاد

تقصیر کسی نیست که می ترسم از آن روز

از پنجره ، از رهگذره شوم شبش ، باد

شرمنده ببخشید پریشان شده این شعر

ای کاش که بنویسم از اول غزلی شاد


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:47  توسط مسافر  | 

 

کنون که آتش  ِ شکی به دستمان  داریم

برایمان بنویس عاقبت به خیری را

 

چند وقت پیش  می خواستم این شعر رو بزنم ، شعر که نه، چیزی شبیه شعر ، که  شاید از لحاظ ادبی ، هنری ، فرهنگی ، ورزشی ، سیاسی ، ارزشی نداشته باشه ولی فکر می کنم خوندنش خالی از لطف نیست و این هم مثل آن ترانه ، تجربه ی جدیدی هست . خلاصه شاید از قدیم هم نگفته باشند ولی :  جوان  است و جویای هر تجربه !!

  

دنبال ِ دلیل ِ خوب می گردی این ماه
روزه رو بپیچونی ، به صد هزار راه
واسه بچه حاجیا ، وزیر ، وکیلا
کربلا ، روم و ونیز با آنتالیا
یک سفر، دورهمی، با تور، چار هفته
کل ماه  ِ رمضون اینجوری رفته
اگه مثل ما تو هم " حقوق بگیری"
بهتره کوتاه بیای روزه بگیری
یک مسیر هم می شه رفت راحت و ارزون
واسه مستحق بگیر، تا شیک و اعیون
یک پزشک ِ آشنا سراغ نداری؟؟
خوب بگو روزه می ری زرد و نزاری
چشات از وقت سحر تا قبل افطار
مرغ بریون می بینه مردمو انگار
قندت افتاده دیگه شور شده خونت
لرزش افتاده دو سه روز ِ  به جونت
یک معافیت بگیر خلاص شه باقیش
عید فطر زنده باشی ، حق باشه راضیش

 

پس نوشت : عید فطر را به تمام کسانی که این ماه را برای بندگی خداشون روزه گرفتن تبریک می گم ..... بوی مهر با نسیم خنک از پنجره  می یاد تو و امسال جور دیگه ای منتظر آمدنش هستم ..... پست بعد  با یک غزل به روزم با  این مطلع :

 مثل خوره افتاده به جانم غزلی شاد

بنویسم و آن را برسانم به تو با باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 11:9  توسط مسافر  | 

"وقتی سرنگ در پیکرش می زند ، وقتی کیفور می شود و هزار بار زمین را در نئشگی بوسه می دهد.... پوزخند غریبه ها و جگر سوختن آشنایان را نمی بیند! می دانی؟ اصلا سرنگ را برای همین برداشت : تا پوزخند ها و اشک ها را نبیند و در خود تمام شود !

سوزنامه نیست که گریه کنی! نوحه نیست که فغان سر دهی .... تلنگر است که به لرزاندن چهار ستون اعتیاد برخیزیم و همت کنیم:

این خانه می سوزد...... آب بیاور نه اشک "

 به نقل از آفاق (مکتوبات جمعیت امداد دانشجویی-مردمی امام علی (ع))

 

اوایل ماه رمضان بود که در برنامه ای در سالن صدرا سینا شرکت کردم و تنها می دانستم که از طرف  دانشجویان دانشگاه شیراز  برگزار شده، همین . ورودی سالن کسی بلند می گفت : بلیط بهشت... بلیط بهشت  ... نمی خرید؟؟ هنوز گیج بودم و نمی دانستم چه خبر است تا اینکه کسی به عنوان موسس جمعیت امداد دانشجویی- مردمی امام علی (ع) با نام " اولین برادر بزرگتر" بالای سن رفت و ساعتی صحبت کرد . صحبت هایی که همچون پتک بر صفحه ی فلزی لحظاتم خورد و برای همیشه در زندگی ام موج ضربه اش می ماند .

 آرزو می کنم :

 که یک بار مرغ می خوردم .... یک قطعه کیک .... یک قطعه پنیر مثلثی را تا آخر بخورم ..... یک تیر کمون..... یک جانماز...... یک جفت کفش داشتم که پاره نبود ...... جای سطل آشغال از مغازه  خرید کنم ..... دیگه هر روز صبح و ظهر و شب چایی شیرین  با نون نخورم ...... یک نقاشی قشنگ می تونستم بکشم ...... یک دوچرخه....  یک چشمم کور شده به خاطر مریضیم، یک چشم دیگم کور نشه....

 اولین آرزو ، فلش بکی  شد که من را به یاد برنامه ی تلویزیونی انداخت که مدت ها پیش دیدم ، برنامه ای  درباره ی نگه داری  سگ در خانه ها و مد خرید سگ. یاد خانمی که می گفت برای سگ بولداگ  پسرش هفته ای دو مرغ می پزد افتادم . این ها هر کدام تمام آرزوهای بچه هایی است که در کعبه های مقوایی انداخته اند تا کسی جایی دیگر آنها را برآورده کند . بچه هایی که تصویری از فردا و امیدی در زندگی شان ندارند .دور نیست، جایی در همین سرزمین، انسانی بی ارزش تر از سگ بولداگ است . جایی در همین سرزمین ، چند خیابان پایین تر از برج میلادی که  به بهای  بدبخت تر شدن همین بچه ها ، به بهای  مرگ آرزوهای همین کودکان  ساخته شده . که اگر امروز قطعه کیکی بخورد و یک بار در زندگی اش طعم مرغ را بچشید  شاید فردای بهتری داشته باشد ....

 خیلی خواسته های کوچک و بزرگ داشتم که در راه برگشت از سالن در ذهنم خط خورد . خواسته هایی که به قول موسس این جمعیت  گاهی آنقدر بزرگ  هستند که فقط باید خدا از عرشش پایین بیاید و آنها را برآورده سازد .

هر کسی که بخواهد این موسسه را بیشتر بشناسد و آرزوی کودکی را برآورده کند می تواند به این آدرس ها مراجعه کنه :

سایت جمعیت          www.the1stbigbrother.com

 وبلاگ       www.maktubatejamiat.blogfa.com

 آرزوها                       www.naneveshteha.net

 

 

و شعر ، به امید آنکه بتواند  کمی زخم هایمان را تسکین دهد :

 
هرچه به حساب بوفه خوردیم حلال
از قسمت هم علوفه خوردیم حلال
خوردیم غذای ظهر عاشورا را
نانی كه به نرخ كوفه خوردیم حلال


امروز نشد! به فكر فردا باشیم
در فكر همان روز مبادا باشیم
هر هفته همیشه جمعه ها تعطیلیم
یكشنبه دوشنبه‌ ای بیا تا باشیم

 

یاران وفادار به ظاهر داری
گریه كن حرفه ای و ماهر داری
دلخوش نشو با دعای عهد این قوم
تو قصه كوفه را به خاطر داری!؟

 

كوریم و ندیدیم خدایی هرگز
یكبار نگفتیم كجایی، هرگز
ما كار مهمتر از شما هم داریم
حق داری اگر جمعه نیایی هرگز

 

عباس صادقی زرینی

 

پ.ن:  چند نکته را بد نیست بگم اول اینکه ،بدمان نمی آید ما را هم این ایام از دعای خیرتون بی نصیب نگذارید و یادی هم از ما بکنید .... دوم  اینکه  بابت تاخیرم هیچ دلیل خاصی جز بی حوصلگی و تنبلی ندارم ....سوم  اینکه هفته ی پیش به امید و لطف خدا در آزمون کارشناسی ارشد در گرایش مورد علاقه ی من و اکثر دانشجویان عمران ، سازه ،قبول شدم . امید وارم این اتفاق نقطه ی عطف بزرگی باشه و دیدم را بزرگ تر کنه ، نه مدرکم را بالاتر ...... چهارم و آخر از همه اینکه خدا از سر آنهایی که ظهر در اوج گرما جلوی همه بطری آب معدنی تگری شان را سر می کشند نگذرد ....

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مسافر  | 

 

طبق معمول تابستان های قبل ، شب ها چیزی که  سراغم نمی آید خوابه  . اول کمی تقلا می کنم و امیدوارم که روتختی گرم و نرم قرمزم در خوابیدن کمکم کنه ولی پس از ساعتی تسلیم می شم و قبول می کنم که نخیر ، برای ذره ای خواب تو چشمام نیست و سنگین تره که به فکر سرگرمی باشم  و ساعت 3 نیمه شب چه کاری جز خواندن کتاب و روزنامه  می شه کرد؟؟ اینگونه شد که دست به خوندن کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریه می کنم " نوشته ی پایولو کویلیو  بردم که یک ماهی هست از طاقچه پشت پنجره به روی میز کامپیوتر و از روی میز به قفسه کنار آن جابجایش می کنم  . از کتاب های کویلیو "خاطرات یک مغ " ، "کیمیاگر" ،"مکتوب" ، " کوه پنجم" و " شیطان و شاهزاده پریم " آن را قبلا خواندم که" کیمیاگر" اولین آن بود . هنوز هر کتابی از این نویسنده را می خوانم هیچ کدام در نظرم به زیبایی و انسجام" کیمیاگر" نیست . ساعت 11 صبح شده و هنوز نخوابیدم و این بار "ملکوت " بهرام صادقی را به توصیه ی پینوکیو می خونم . سبک نوشتن و تخیل قوی آن به نوشته های خارجی شبیه تر است  و از خواندن آن بیشتر لذت می برم . 

 

 ترانه سرایی برخلاف تصور خیلی ها کار آسانی نیست . به قول ابراهیم حاتمی کیا می خواهم آن را تجربه کنم و مسلما برای رسیدن به یک کار خوب راهی جز استفاده از نظرات و نقد های دقیق شما دوستان ندارم . پس لطف کنید ، بی تعارف و از دید یک منتقد نظرتان را بگید :

 

تو گوشت زمزمه کردم

بذار خاطِرَت بمونه

هر کی از دلم گذر کرد

تو رو خط به خط بخونه

 

پیش تو چیزی نمونده

از من و کوه غرورم

دیگه بی تاب خودش نیست

دل ساکت و صبورم

 

مثل زخمه با حضورت

رو سه تار زندگیمی

خدا رو با تو شناختم

تو نماز بندگیمی

 

کاش می شد طلسم راهو

مثل دیو قصه ها کشت

هی نگو نمی شه له کرد

سرنوشت تلخو با مشت

 

واسه ی همیشه بگذار

توی یاد تو بمونم

بعد تو به افتخار ِ

داشتنت غزل بخونم

  

 پ.ن : ابراهیم حاتمی کیا در پی انتقادات زیادی که بخاطر ساخت فیلم "دعوت" بهش  شده بود ، در مصاحبه ای  گفته بود :" بگذارید تجربه کنم " 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:37  توسط مسافر  | 

 

آقا بیا که زخم دلم تازه گشته است

آقا بیا که صبر زمان پاره گشته است

 

 هی نوشتم

نوشتم که شاید

این قلم شعر نابی بزاید

خط زدم هی نوشتم

که این بار

آن چه باید شما را

 ببارد

شرمم آمد بگویم که مولا

خسته از انتظار صدای...

آه شرمنده تر

 چون نخواندم

جمعه ای از فراغت دعای...

منتظر؟!

 نه ، گمانم که شاید

چشم بر راهتانم که شاید ...

   

باید بابت تاخیر من رو ببخشید  . در عوض مهمان غزل زیبایی هستید :

 

 آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا
اصلا به اين نوشته بگوييد « داستان«

من خسته ام فقط از «خاک»، از زمين
از طعنه هاي «آتش» و از آخرالزمان!
 
آقا اجازه! سير شد از ما خداي عشق
از بس به جاي داغ تو خورديم حرص نان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير
باران بگو که باز ببارد از آسمان

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو؟
اقا اجازه هست؟! نه در اين و نه در آن

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»
در زير دستهاي نجيبت بده امان!
 
آقا اجازه............................!
.......................................!

باشد صبور مي شوم اما تو لا اقل !
دستي براي من بده از دورها تکان

 

مژگان عباسلو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط مسافر  | 

 

سال اول دانشگاه ، علاقه ی خاصی به مطالب برد های راهرو ها داشتم ، که پوستر مسابقه ی شعری از طرف گروهی از بچه های دانشکده ی ادبیات را  در یکی از همین برد ها دیدم و تصمیم گرفتم در مسابقه شرکت کنم . دو سه هفته بعد روی همان برد، اسامی برند گان و برنامه ی یک شب شعر در تالار دانشکده ی حقوق را زدند ،که سه نفر اول  اشعارشان را بخوانند. نه اشتباه نکنید من جزء آنها نبودم، که اگر بودم به عقلشان شک می کردم . خلاصه در شب شعر شرکت کردم و مشتاق بودم اشعار برندگان را بشنوم ، که نکته ای تمام لذت شنیدن اشعار را خراب کرد  . سه نفر اول مسابقه از اعضای  قدیمی همان گروه برگزاری مسابقه بودند که ظاهرا دو جایزه ی اول همیشه به خودشان می رسید . این نکته فراموشم شده بود تا چند شب پیش که در بی خوابی های تابستانه ، گشتی در وبلاگ های جورواجور داشتم که به وبلاگی بر خوردم که روند آن به این صورت بود که ، عکسی را در یک پست می زد و بقیه یک هایکو برایش در قسمت نظرات می نوشتند و در پست بعد بهترین ها را انتخاب کرده و نوشته بودند  . نکته ای که اینبار هم شاهد آن بودم هایکو های فوق العاده ضعیف افرادی که همیشه هایکوهایشان انتخاب می شود بود .

به این فکر می کنم که شاید انتخاب شعری در مسابقه ای و خواندن آن در جمعی اگر  افتخار کوچکی هم نباشد ،مایه ی خوشحالی است، ولی انتخاب هایکویی بین چندین هایکو در وبلاگی بین میلیونها وبلاگ همین اندازه خوشحالی را هم ندارد که بخواهد روابط بر آن حاکم باشد .

 

دلم برای طرح تنگ شده بود :

 

لبخندت

انرژی هسته ایست

 

*

بالای قله

چیزی نیست

جز منظره ی پایین

 

*

فالگیر

از دروغ خسته است

تلخ می گوید

 

*

 درد را

از هر طرف  بخوانی

همان قدر تلخ است

 

*

قهریم

ادکلنت را

بوسه می زنم

  

 

پ.ن.  دو حالت بیشتر ندارد . یا رهگذری که گذرش همیشه به اینجا می خورد این بار هم نظر می گذارد یا نمی گذارد . البته اگر نگذارد هم ، کسی به نیابتش نظر می گذارد . در هر صورت بد نیست بگویم آن جلسه ی شب شعر را با همان رهگذر رفتم و خیلی هم خوش گذشت  . خودم گفتم که جای گله نباشد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 17:15  توسط مسافر  | 

 

چیزی حدود پنج سال می گذرد، شاید کمی بیشتر ، ساعت ها در دنیای مجازی از وبلاگی به وبلاگ دیگر تنها به دنبال شعر بودم  و  بهترین روز های زندگی ام راگذراندم، که بی شک دوباره باز نخواهد گشت. نه حتی برای من که حتی برای شاعرانی که آن روزها ، آنها هم دغدغه شان شعر بود و شعر و امروز به ندرت آن شور و احساس را در وبلاگ ها و اشعارشان می بینم. وبلاگ هایی که گاهی چند سال است به روز نشده  . آرام پشت سرم ایستاده و نگاهی به من و صفحه ی مانیتور می کند که مشغول خواندن اشعار یکی از همان وبلاگ ها هستم و می پرسد:" چرا هیچ وخ  مطلب مربوط به رشتتو نمی خونی؟؟ "تنها پاسخی که به او می دهم این است :" اینم یک بخش از منه "

 

 

من ميروم جايی که جای ديگری باشد

از شانه های تو پناه بهتری باشد

يک عمر صرف ات کرده ام ديگر نخواهم کرد

غيراز تو شايد مثل رفتن مصدری باشد

عيبی ندارد هرچه ميخواهی ببارانم

بگذاراين پايان گريه آوری باشد

آنکه تمام هستی اش را سوخت پای تو

نگذاشتی يکبار مرد ديگری باشد

پرواز را از تخم چشمانم درآوردی

حالا چه فرقی ميکند بال وپری باشد؟...

مهدی فرجی

 

  کمی گذرتان به دنیای شعر معاصر خورده باشد بدون شک علی اکبر یاغی تبار را می شناسید که استادانه ترین اشعار را سروده و  نیازی به تخصص ادبی خاصی برای پی بردن به آن نیست . اشعار ش را جور دیگری دوست دارم:

 


كنون كه وضعيت روزگار عادي نيست
بيا چو بيد بلرزيم اگرچه بادي نيست

دلاوري كن و خوش باش، پهلوان‌پنبه!
كه خون رستمِ ما گردنِ شغادي نيست

به دست‌خورده‌ي مردم بيا و راضي باش
اگر نصيب تو يك عشق انفرادي نيست

بهشت نسيه خريديم و دل‌خوشيم به آن
مسلّم است كه اين فكر اقتصادي نيست

مزاج دم‌دمي تو بيان‌گر اين است:
به وعده‌هاي خداي تو اعتمادي نيست

و عشق؟! شاعر بي‌بندوبار ساكت باش!
در اين مقال مجال دهن‌گشادي نيست

 

علي‌اكبر ياغي‌تبار

  

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:52  توسط مسافر  | 

 

به روان شناسی علاقه دارم ولی تا الان کمتر پیش می آمد که جذب خواندن کتاب هایی که شامل راه های موفقیت ، نکته هایی برای زندگی بهتر، روش های پیشرفت کاری و کتاب هایی از این دست می شدم . اولین چیزی که من را برای خواندن کتاب "لحظه های ناب زندگی" ترغیب کرد نام نویسنده ی مشهور آن بود :" باربارا دی آنجلس" یکی از بزرگترین روان شناسان دنیا . کتابی که طبق گفته ی نوشته ی روی جلد می خواهد راز شادمانی واقعی را پیدا کنیم . اینکه من با خواندنش به این راز دست یافتم یا نه برایم مهم نیست ، مهم این است که این کتاب ارزش خواندن را داشت و با آن دید تازه ای نسبت به خیلی چیز ها که روزمره شده و نسبت به آن ها بی توجه بودم ، پیدا کردم . قسمتی از آن را با تیتر "حمله ی روانی تکنولوژی" انتخاب کردم که خواندنش خالی از لطف نیست :

 .....اخیرا از یک جامعه شناس شنیدم که با کمک ماهواره ها و تلویزیون و رایانه، من و شما در یک روز از زندگی مان بیشتر از اجدادمان در هزار روز اطلاعات دریافت می کنیم !! این یعنی مغز ما در بیست و چهار ساعت باید مقدار اطلاعاتی را پردازش کند که قبلا در بیست و چهار هزار ساعت پردازش می کرد . پنجاه سال پیش ، اجدادمان اطلاعات راجع به جنگ جهانی دوم را از طریق روز نامه و تلویزیون دریافت می کردند که بدون تصویر و صدا بود و مربوط به چند روز پیش بود و قدری از زنندگی واقعیت خود را از دست می داد ،اما امروز فقط اخبار جنگ ، مرگ یا بلایای طبیعی را نمی دانیم-انچنان شاهد آنیم که گویی خود در صحنه حضور داریم .این فشار بیش از حد تحمل در زندگی یک فرد است چه رسد به اینکه روزانه باشد .روان آدمی تنها می تواند مقدار معینی از اطلاعات را پردازش کند و بیش از حد آن مقدار باعث نقض عمکرد روانی می شود .درست مثل اینکه جریان برق بیش از حدی از یک سیم عبور می کند که باعث ذوب و یا سوختن سیم می شود .......

 امروز مطلب جالبی را در روزنامه ی جام جم تحت عنوان " انگلیسی ، زبانی مردانه" خواندم . اینکه فمنیست ها معتقدند زبان انگلیسی در طول تاریخ وسیله ای برای تسلط و اعمال قدرت مردان علیه زنان بوده است  . نا خود آگاه به یاد صحبت های معلم کلاس کانون زبانم افتادم که شش سال پیش ساعت ها سر کلاس بحث می کرد که چرا به یک دختر بچه اسباب بازی وسایل آشپزخانه هدیه می دهند و به یک پسر بچه اسلحه و ماشین ؟ این طرز فکر را از همان ابتدا در ذهن یک دختر بچه  تلقین می کنند که کار خانه وظیفه ی توست .

  از همه ی هیا هوهای دنیا کنار می کشم و خودم را کنار سر رسید پر از خط خطی هایم می بینم . لطفا نقدش کنید و آن را از دید خودتان اصلاح کنید :

 

 تلخم چو قهوه، گس چو شرابی که سال را

ماندست تا بیفکند از پا محال را

من بیست و چند ساله که گم مانده ام هنوز

پیدا نمی کنم من مجهول حال را

در من توان پر زدن افسانه است و بس

پس، می دهم به هر که بخواهد دو بال را

در سینه جا نمی شود این حجم بی کسی

هی زیر و رو نکن ته فنجان فال را

من مومنم به معجزه ات کی شود دمی

پیغمبری به هم بزند این روال را

روزی سراب زندگی ام آب می شود

آه، آب می شود چه خوش است این خیال را

در دور دست مبهم خود نقش می زنم

دریای بی تلاطم و آبی زلال را

من را بغل گرفته غم و غربت و غروب

گم کرده خنده بر لب من این مجال را

بیهوده داد می زنم از عمق جان خویش

غم واژه های بی رمق شعر لال را

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:11  توسط مسافر  |