|
من 48 کیلوگرم نفرتم چیزی مثل کراک که تمام افکارت چون کرم زیر پوست لحظات می غلتد چیزی مثل اسید که لب خندیدنم را سوزانده من ۴۸ کیلوگرم نفرتم به جرم سادگی به پای عشق بخاطر هیچ کس من 48 کیلوگرم نفرتم و چند گرم حسرت چند گرم غم چند گرم پشیمانی و ذره ای آه که در دنیای فانی گم نخواهد شد به دست نسیم می چرخد و می چرخد تا روزی بر دامان تو بنشیند من هنوز معتقدم خدایی هست که نسیم را می آفریند دور یا نزدیک .....
سکانس اول: او: می دونید که مهریه یک دین گردن مرده ..اون دنیا باید جواب پس بده...نمی تونم چیزی خارج از توانم قبول کنم....در اصل هم دوره پیامبر مبلغی بوده که همون لحظه مرد می تونسته پرداخت کنه من: بله درسته ولی شما الان ۱۴ تا سکه رو هم ندارید بدید درسته؟ او: بله ...ولی حالا با حساب چیزی که در آینده می تونم پرداخت کنم حداکثر ۱۰۰ تا سکه هست...که چیزی حدود ده سال طول می کشه ولی ۵۰۰ تا ..دیگه ۵۰ سال طول می کشه من:شما یعنی به ده سال آینده مطمئن هستید ولی به پنجاه سال نه؟؟ من برای لحظه دیگه نمی تونم این اطمینان رو داشته باشم...اگر بحث قیامت و دین و این صحبت هاست ...فقط چیزی رو می تونید قبول کنید که الان قادر به پرداخت هستید ...پس نگید ۱۰۰ سکه رو می تونید قبول کنید ... او: حالا من درباره آخرتم برم فکر کنم ...ببینم می تونم با آخرتم کنار بیام یا نه... من: شما و آخرتتون هر دو به سلامت .. سکانس دوم: او: پول هامونو می ریزیم رو هم ....خرج می کنیم و هر چی موند و هر چی خریدیم باهاش نصف نصف...طلای تو نصفش مال من...خونه من نصفش مال تو.... من: خوب اینکه یعنی من خرج خودم رو بدم ..تو خرج خودت رو بدی بعد هر چی از پول من و پول تو موند رو یک چیز می خریم...پس تکلیف خرجی دادن مرد به زن چی می شه؟؟ او: خوب اگه پولتو برای خودت می خوای کار کردنت بیرون خونه چه نفعی به حال من داره؟؟ اینجوری باشه نمی خوام کار کنی... نخوای پولتو بذاری وسط من کمتر خرجت می کنما من: مگه تو با کار زن بخاطر نفع مادیش موافقی؟؟؟ نفع معنویش برات مهم نیست؟؟ تاثیرش تو رشد و روحیه زن و تربیت فرزند برات مهم نیست؟؟ ...زحمت نکش اون چیزی که بیشتر داری خرج می کنی از پول خودمه نه تو که منت می ذاری او: پس وظایف زن چیه؟؟؟ نقش همسر چیه؟؟ من در دلم می گویم فهمیدم وظایف همسری را...بشورد..بسابد...کار کند...پولش را به مرد بدهد...غر بشنود...بچه را تر و خشک کند...انتظارات زیاد نداشته باشد ...با مرد جماعت در محیط کار برخورد نداشته باشد...برخورد داشته باشد حسابش با کرام الکاتبین است.... سکانس سوم: اینترنت قطع است به دلایل نامعلومی...روزنامه را ورق می زنم...نوشته ای با تیتر" چرتکه زن و شوهری" توجهم را جلب می کند...همین مشکل را مطرح کرده و راه حلش را نصف کردن اموال می گوید...خنده ام می گیرد...باید هم آقای دکتر راه حل مرد پسندی بدهد...چی بهتر از این که نصف حقوق خانم را بدهی مرد خانه؟ با این راه حل مرد ها با کار خانم ها بیرون از خانه هم استقبال می کنند و با یک تیر دو نشان زده می شود...خانم ها هم راضی از این همه روشن فکری و بزرگ اندیشی مردشان می شوند...دلم برای زنان سرزمینمان می سوزد ....که برای تمام حقوقشان باید بجنگند، زخم زبان بشنوند، تحقیر شوند، التماس کنند....یا قید حقوقشان را بزنند و تسلیم شوند....که کم کم وظیفه خرجی دادن و نفقه مرد را هم بر می دارند و می شود از وظایف زن...مثل بشور و بساب هایی که نه شرعا وظیفه زن است و نه قانونا ولی عرفا کسی جرات ندارد بگوید کار نمی کنم...که اگر کم کاری کند گوش فلک را کر می کنند از اینکه کار نمی کند و چه بسا از همین برای طلاق یا ازدواج مجدد استفاده می کنند.....مثل مهریه ای که به هر نحوی دارند محدودش می کنند....حقوق این سرزمین نه اسلامی است و نه انسانی....من هنوز سرسخت تر از آنم که تسلیم شوم ... سکانس آخر: این دو بیتی را به امام هادی تقدیم می کنم : باور کنید شیعه دلش ریش می شود وقتی که حرف بی خبران نیش می شود باور کنید عشق به مولا خدایی است با حرفتان نه کم که بسی بیش می شود
اپیزود اول: می گوید: چشماش ضعیفه...دور رو نمی نه...نزدیک هم به چشمش فشار می یاد...تابستون عمل پیوند قرنیه داره... خسته ام و فکرم کار نمی کند ...با لبخندی می گویم: این روضه ها رو می خونی که چی کار کنم؟ لبخند می زند و پاسخ می دهد: هواشو داشته باشید.... اپیزود دوم: یک گواهی پزشک می گذارد جلوی من و می گوید: کی بیام آزمایش ها رو انجام بدم؟؟ ....کنجکاوم علت بیماریش را بدانم ولی نمی پرسم : بعد کلاس بمون انجام بده هفته بعد باز می آید و می گوید وقت اکو دارم و نمی توانم آزمایش انجام دهم...کنجکاوی ام بر من غلبه می کند....باشه اشکال نداره...مشکلت چیه؟....جوابش از آن روز ناراحتم می کند...مشکل عصبی...فشار...استرس....می پرسم چند سالت است و می گوید ۲۱ سال.... یک جوان ۲۱ ساله از شدت فشار و استرس سکته می کند....چه زمانه بدیست.... اپیزود سوم: بعد از مدت ها یکی از آشنایان احوالم را می پرسد...تعجب می کنم...می پرسم چه می کنی؟ می گوید خوابگاه است و غربت و تنهایی ...با خودم می گویم درست حدس زدم...احوال پرسی ات زاییده شرایط است...شرایط غیر از این بود چیز دیگری اتفاق می افتاد .... اپیزود چهارم: فیلم عروس آتش یکی از شاهکارهای سینماست از نظر من...چند وقت پیش یکی از شبکه ها تکرارش کرد...در فیلم یک دیالوگ شخصیت خاله دارد که بعد از گفتن زندگی تلخش با گریه می گوید: سنگ می شی خاله ...سنگ می شی......این دیالوگ در ذهنم همیشه مانده....زمان به مرور معنی سنگ شدن را به من آموخت .... اپیزود آخر: دلم برای بعضی واژه ها می سوزد که در زمان ما بازیچه دست عده ای شده اند و معنای واقعی شان را گم کرده اند...واژه هایی مثل آزادی، آزادی بیان، نظر، عقیده....کاش وقتی از این واژه های خوش نقش استفاده می کردیم مفهومشان را هم می دانستیم....تفاوت نظر و عقیده با توهین را...تفاوت آزادی بیان با تمسخر را...همان آزادی بیانی که حق بیان "نظر" مخالف را می دهد حق "تمسخر و توهین" به "نظر" مخالف را می گیرد....
گفتم امیدوار بمانید برای پستی که حرفی از شعر داشته باشد ...خیلی زود حرفم را عملی کردم...شعر های زیبای جلیل صفر بیگی را خواندم و مشتاق نوشتنشان برای شما دوستان شدم: اولی را برای روز مادر می گذارم : مادر که کسی به فکر فردایش نیست دومی را برای غار تنهایی که با آن آشنایی دیرینه دارم: دیگر نه دلم شوقِ تماشا دارد بقیه را برای لذت بردن بیشتر از شعر : ماييم و دل صاف و خداي خودمان ابری ست که در نگاه من پنهان است گفتیم چقدر چوب باور بخوریم انگار همیشه جای یک تن خالی ست امیدوارم دوستان بپسندند...
یک سوال ذهنم رو مشغول کرده ...تفاوت دروغ گفتن و نگفتن همه حقیقت و بیان کردن مساله ای با کلمات کلی به صورتی که نه همه واقعیت باشه و نه کاملا متضاد با واقعیت چه فرقی با هم دارن؟؟ من فکر می کنم مساله اصلی صادق نبودن هست...حالا چه دروغ بگی چه واقعیت رو جوری جلوه بدی که چیز دیگه ای برداشت بشه ...در هر صورت صادق نبودی حتی اگر دروغ نگفته باشی..... یک زمانی این وبلاگ را کسی نمی شناخت....من بودم و خودم و دوستان مجازی که با آنها خودم بودم ...بدون هیچ سانسوری...بدون در نظر گرفتن حرف و فکر و نظر دیگران و این به من انگیزه نوشتن می داد..... ولی به مرور بعضی از نزدیکان و دوستان به صورت تصادفی ( باور کنید من آدرس وبلاگ را ندادم ) وبلاگ را پیدا کردند و این باعث شد دست به خود سانسوری بزنم!! این صفحه برایم چیزی بیشتر از یک آدرس در دنیای مجازی است ....روح دارد و نسبت به آن احساس تعلق و وابستگی می کنم ...دوست ندارم ترکش کنم و از طرفی می خواهم جایی میان دنیای مجازی و واقعی حرف های دلم را بگویم ...هر چند تلخ و کم و بی ارزش.... انسان را با عقلش می شناسند و تعریف می کنند ولی من با دلش می شناسم ....دل می تواند عقل را با همه قدرت و ادعایش تحت تاثیر قرار دهد...به کنار بزند و خود حاکم شود ....گاهی دلت چیزی را شدید می خواهد و دیگر نه شرایط را درک می کند نه حساب و کتاب های عقل را...فقط می خواهد....حتی اگر توان رسیدن نباشد خواستن دل هست....آن چیز می تواند هوس گوجه سبز وسط زمستان باشد یا لواشک در جاده شیراز-تهران.....می تواند دلت دو گوش شنوا بخواهد میان معرکه ای که همه زبان بیان دارند فقط یا یک ساعت سکوت محض....می تواند تنگ کسی شود که خودش باعث شکستن دل شده ...می تواند تنگ یک فال حافظ شود.....میان همه این دل خواستن ها دلم شدید می خواهد این لحظه را کنار حرم امام رضا بودم.....برایم جالب است که عید با وجودی که خانواده برنامه مشهد داشتند گفتم من نمی آیم...حال زیارت ندارم... سه روز پیش باز مادرم بی مقدمه و دلیل گفت که مشهد نمی روی؟؟؟ میان این همه گرفتاری ها و کار های مختلف از حرفش تعجب کردم و باز گفتم نه ...دلیلش گرفتاری نبود دلم تنگ زیارت نشده بود ...ولی الان که این نوشته را می نویسم دلم می خواست می توانستم طی العرض کنم...دو ساعتی در دارالفیض بنشینم و هیچ نگویم و نخوانم ...دل است دیگر هوس می کند .... امیدوارم بتونم در پست بعد شعر بنویسم...از خودم یا دیگران ....شما هم امیدوار باشید ... پ.ن: برگشتم نوشته هامو بخونم دیدم چقدر لحن نوشته پاراگراف اول با دو تای دیگه فرق داره...خواستم عوضش کنم ولی بدون ویرایش نگهش می دارم....
جایی نوشته بود همه ما به این سوالات در زندگی خود پاسخ داده ایم: معدلت چنده؟ باباتو بیشتر دوست داری یا مامانتو؟ درست تموم شد؟ ازدواج نکردی؟ کی بچه دار می شی؟ حالا بچه دختر هست یا پسر؟ عادت کرده ایم به تکرار روند تکراری زندگی...منظورم اتفاقات روزمره نیست نه... تصمیمات بزرگ زندگیست....درس...کار...ازدواج...بچه دار شدن....بزرگ کردن بچه ها و.... حتی گاهی اوقات هم به فکرمان نمی رسد که این روند اتفاق نیفتد فقط به این فکر می کنیم که چگونه اتفاق بیفتد...چه کار کنیم که بهتر بشود ولی فکر تغییر این روند را نمی کنیم...مدتی است به این موضوع فکر می کنم که اصلا چرا باید در این حلقه تکراری زندگی افتاد؟؟؟ اگر ازدواج نکنیم چه اتفاقی می افتد مثلا ؟؟؟ چرا دنبال آرزو های شخصی رفتن در اکثر مواقع در برنامه افراد نیست...مثلا من دوست دارم کشور های مختلف را ببینم....بیشتر از اینکه حتی به یک سفر با تور گشت و گذار و هتل و هواپیما فکر کنم به گشتن کشور های مختلف را با دوچرخه دوست دارم....یک دوچرخه و یک کوله و یک کیسه خواب....مثلا دو سه سال کار کنی و شش ماه در سفر باشی...آداب و رسوم و فرهنگ کشور های مختلف را بشناسی و آثار تاریخی آنها را ببینی....طبیعت بکر جهان را...حتی در ابعاد کوچکتر دوست دارم که تمام نقاط بکر ایران را ببینم... یا دوست دارم یک گل فروشی داشته باشم و با سلیقه خودم برای همه گل بپیچم....چقدر دلم می خواست در خانه ای تنها بودم و هیچ دغدغه ای نداشتم جز نوشتن هر آنچه به ذهنم می آید برای یک رمان....نویسندگی و خلق شخصیت را دوست دارم...نخندید آرزوست دیگر.....هر چند بزرگ و دست نیافتنی ولی قدرت دوست داشتنش را دارم...از این آرزوها در همه افراد هست ولی هیچ وقت به اجرای آنها فکر نمی کنیم...همیشه آرزویی دست نیافتنی باقی می ماند....خودم را می شناسم انسانی مصمم و با پشتکار هستم و متاسفانه جامعه ام را هم می شناسم که با هر تصمیم خارج از عرف و سنتی بشدت مخالفت می کند....می خواهم خلاف جهت آب شنا کنم ...می خواهم برای خودم زندگی کنم ....آرزوهایم را به واقعیت تبدیل کنم...هر چه فکر می کنم چیزی که کلید حل اکثر مشکلات و رسیدن به خواسته هایم است پول است...پس تلاشم را باید بگذارم برای پول بیشتر و پس از آن خرج کردن پول در راه رسیدن به آرزوهایی که گاهی دست نیافتنی است...گفتم کلید اکثر مشکلات چون قسمتی از مشکلات نا خود آگاه بخاطر دختر بودنم بوجود می آید...برای دور دنیا گشتن ....برای ایران گردی ....برای تنها زندگی کردن...برای خیلی چیز های دیگر دختر بودن می شود یک امتیاز منفی که کار را سخت تر می کند....ولی من با تمام این موارد مصمم هستم تمام تلاشم را کنم در این چرخه تکراری زندگی نیفتم..هر چند به قول مادرم این چرخه تکراری که من می گویم در فطرت انسان است.... من یک دختر متولد مردادم ....خودم را روزی در خانه ویلایی زیبایی می بینم که خودم ساخته ام ...جایی خارج از دود و ترافیک و شهر...در سکوت و آرامش.... مادری را در خیابان می بینم که فرزند کوچکش بهانه می گیرد و مادر بی توجه دست دختر بچه اش را محکم گرفته و می کشد و عصبانی می گوید " دیوونم کردی...جز جیگر بزنی خفه شو دیگه" دلم برای دخترک می سوزد نا خود آگاه....حدس می زنم چند قدم آن طرف تر مادر کتکی هم به کودک می زند که ساکتش کند و گریه دختر شدید تر می شود....مادر بودن را همه دوست دارند و بچه بزرگ کردن حوصله می خواهد و انرژی....با خودم تصور می کنم که اگر یک نفر بخواهد تنها زندگی کند پذیرفتن بزرگ کردن یک بچه از پرورشگاه کار زیبایی است که بعضی خانواده ها اقدام می کنند ولی البته همه نوزاد می خواهند ... می شود تنها بودن را با بزرگ کردن بچه بی سرپرستی از بهزیستی پر کرد ...بچه ای که نوزاد نباشد...کودک هم نباشد...جوان یا نوجوانی باشد که تو را به چشم دوست ببیند ...با تو رفیق شود ... با تو تلاش کند و همراهت باشد ....می شود رنگ سفید به سرنوشت تاریک یک جوان پاشید...زمانی می خواستم هفته ای یک بار به پرورشگاه بروم ...حیف هنوز در من مثل آرزویی دست نیافتنی مانده ...کاش یک روز اراده کنم ....
می خواهم دست به نوشتن ببرم...اندکی...شاید...بی دلیل:
خوابم نمی برد و با خودم فکر می کنم...نه فکر نمی کنم گذشته را مرور می کنم...مرور گذشته برایم همیشه تلخ است با وجودی که شاید لحظات شاد زیادی داشته باشد ولی تمام شدنشان و اکثر مواقع تکرار نشدنشان برایم تلخ تر از اتفاق افتادنشان می شود....روی تخت می غلتم شاید فکرم رها شود....کی بود که با دوستم دعوا کردم؟؟....چه حس بدی داشتم....فکر می کردم بد ترین روز عمرم است و حالا به این فکر می خندم...همیشه لحظات سخت بد ترین روز عمر می شود...چند تا از این بد ترین روز ها داشتم؟؟؟ ...کم نیستند ولی می توانم بشمارمشان.... حافظه قوی ندارم ولی گاهی بعضی اتفاقات مثل یک فیلم از جلو چشمم می گذرد..فیلمی واضح که جزئیات آن دقیق یادم است.... تجربه جدید و لذت بخش جدیدی داشتم این اواخر و آن هم تدریس در دانشگاه است...در همان کلاس هایی که زمانی من دانشجویش بودم....حالا من استاد آن کلاس ها هستم و اساتیدم همکارانی که هنوز رابطه و برخورد استاد و دانشجویی را با آنها دارم....نمی دانم در آینده هم مثل این ترم خواهم بود یا نه ولی این ترم از جان و دل برایشان مایه می گذارم تا لطماتی که خودم در دوران دانشجویی دیده ام آنها نبینند....تعلیم یکی از شیرین ترین تجربه های زندگی ام است که در ترم می گویم کاش تمام نشود.... از شعر و شاعری به دور هستم ولی از ادبیات نه..گه گاهی کتابی می خوانم هر چند کوچک تا احساس کنم هنوز در من احساس زنده است....هنوز خودم هستم...هرچند پخته تر، شکسته تر، خسته تر و کم تحمل تر از قبل ولی هنوز در من چیزی وجود دارد که احساس کنم هستم.... این وبلاگ را خواهرم نمی خواند...حتی گمان کنم نمی داند آدرسش را...ولی دوست دارم بگویم که عاشقش هستم...بهترین خواهر دنیاست...خدا رو بخاطر بودنش شکر می کنم ....شاید اگر نبود هیچ وقت باور نداشتم که کسی لیاقت دوست داشتن را می تواند داشته باشد...
امشب فیلم " تلفن آقای رییس جمهور" را دیدم...خیلی خوشم آمد...مدت ها بود فیلم خوبی در سینمای ایران ندیده بودم...حرف داشت و حرفش را خوب زده بود...از آن فیلم ها که به اتفاقی تلخ می خندی...به وقتش گریه می کنی و به وقتش می خندی....فیلم هایی که با یک پلان دنیایی حرف می زنند با یک جمله یک بازیگر خیلی ها زیر سوال می روند...ماجرای فیلم را خلاصه شرح می دهم تا درباره پایانش کمی حرف اضافه بزنم....فیلم درباره ی یک راننده نیسان گاوی (مهدی هاشمی) است که یک سیم کارت کار کرده می خرد و از فردایش هر که به ان تماس می گیرد با اقای رییس جمهور کار دارد....مردم مشکلاتشان را می گویند و از او کمک می خواهند....ماجرا ها اتفاق می افتد و در آخر به علت شدت فشار و ناراحتی از مشکلات مردم دیوانه می شود و واقعا فکر می کند رییس جمهور است و در صحنه اخر با امبولانس بیمارستان روانی می خواهند او را ببرند...حالا نکته فیلم اینجاست که می خواهم بگویم سه حالت دارد : یا رییس جمهور از مشکلات مردم اصلا خبر ندارد....یا اینکه خبر دارد و غصه می خورد و در نتیجه دیوانه شده است از شدت فشار...یا اینکه خبر دارد و به خودش فشار نمی اورد ... درواقع اهمیتی نمی دهد....هر کدام از این حالت ها که باشد نتیجه افتضاح است....از ایده خوب فیلم برای بیان مشکلات و نیفتادن در دام کلیشه ها لذت بردم.... پ.ن: در لحظات اخر فیلم کسی تماس می گیرد و می گوید: اون زمان ها یکی می خواست بره رو مین پوتینش رو در می اورد... بهش می گفتیم می ترسی بری رو مین؟ ...می گفت نه بیت الماله....آقای رییس جمهور۳۰۰۰ میلیارد چند تا پوتین می شه؟؟؟....
وقتی حس نوشتن می آید دوست داری بنویسی...نمی دانی چه چیزی را فقط دستت روی دکمه های کیبرد می لغزد ...خیلی چیز ها می خواستم بنویسم...به قول ما شیرازی ها...ولش کن .... اینجا جاییست که عده ای دروغ هایشان را فریاد می زنند عده ای بی خبر تر تایید می کنند و آنها فکر می کنند که چه بزرگ اندیش اند.... پ.ن: اگر خطی از سر احساس می نویسم به برکت شبکه های اجتماعی مجازی است ...
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1391بهمن 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اسفند 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو Links
مولتی مینیمالیست(محمد رضا)
فتو وبلاگ عکاسی
طرح |